يكى « مضاف » است و آن نسبت متكرّره را گويند « 1 » ، چنان كه : ابوّت و نبوّت ، و فوقيت و تحتيت ، و كلّيت و جزئيت و مانند اين .
و دوم « أين » است ، و آن عبارت از حصول در مكان است .
و سوم « متى » است ، و آن عبارت از حصول در زمان است ، چنان كه : عتاقت « 2 » و حداثت « 3 » .
و چهارم « وضع » است ، و آن هيئتى است كه حاصل مىشود ، مر جسم را ، به واسطهء نسبت بعض اجزاى او به بعض ديگر ، و به نسبت به امورى كه خارج از اوست .
و پنجم « ملك » است ، و آن عبارت است از نسبت چيزى به ملاصقى كه منتقل گردد آن چيز به انتقال آن ملاصق ، چنان كه : تعمّم و تقمّص و تختّم « 4 » . و مراد از اين مصادر ، حاصل به مصدر است . زيرا كه نفس اين مصادر از قبيل « أن يفعل » است .
و ششم « أن يفعل » است ، و آن عبارت از تأثير است ، چنان كه : قطع .
و هفتم « أن ينفعل » است ، و آن عبارت از تأثر است ، چنان كه : انقطاع .
و بر انحصار عرض بر نه قسم جز استقراء دليلى ديگر نيست .
و بعضى حكما گفتهاند كه عرض بر سه قسم است : كمّ و كيف و نسبت . و اقسام ديگر مندرج تحت اين سه قسم است . بر اين حصر ، دليل عقل قائم است .
و هريكى از كيف و نسبت ، يا لازم محلّ است ؛ يا لازم محلّ نيست . و لازم محلّ ، يا لازم وجود است ، چنان كه سواد زنگى و بنوّت ابن ؛ يا لازم ماهيت است ، چنان كه فرديّت ثلاثة و فوقيت آسمان . و غير لازم محلّ ، يا سريع الزوال است ؛ چنان كه حمرت خجل و صفرت وجل ؛ يا بطيء الزوال است ، چنان كه شباب و صبى .
اين ، قسمت موجودات بر رأى فلاسفه است ، از زمان ارسطو تا زمان ما « 5 » .
هامش
( 1 ) . ش : لأنه بالقياس إلى نسبة آخر فيكون متكرّرة .
( 2 ) . ش : كهنگى .
( 3 ) . ش : نويى .
( 4 ) . ش : « التعمّم » عمامه بر سر بستن و عم به خواندن و « التقمص » پيراهن پوشيدن و « التختم » انگشتر در انگشت كردن .
( 5 ) . ش : + مستمرّست .