سفيانى ابتدا به تسليم و صلح قول مىدهد ؛ ولى قبيلهى كلب - كه دايىهاى « 1 » اويند - به دو گويند : اين چه كارى بود ؟ به خدا سوگند كه ما به هيچوجه بر اين كار با تو بيعت نمىكنيم . او مىگويد : ( پس ) چه كنم ؟ گويند : با وى ( يعنى امام قائم عليه السّلام ) بجنگ .
پس او براى جنگيدن با آن حضرت مىرود . حضرتش او را نصيحت مىكند و مىفرمايد : " ( از عاقبت كار ) بترس ! من آنچه شرط بلاغ است به تو گفتم و ( اينك كه نمىپذيرى ) با تو مىجنگم . "
فرداى آن روز ، امام عليه السّلام با آنان مىجنگد و خداوند عالم او را بر آنان غالب مىسازد . سفيانى اسير مىگردد و آن حضرت به دست خود سر از پيكر او جدا مىكند .
بعد از آن ، قسمتى از سپاهيان سوارهى خود را به روم مىفرستد كه بازماندگان از بنى اميّه را بجويند . چون ايشان به روم رسند ، به اهل آنجا گويند : همكيشان ما را - كه نزد شمايند - بياوريد ؛ ولى آنها از اين كار خوددارى مىورزند و مىگويند : به خدا چنين كارى نمىكنيم . سپاهيان گويند : به خدا ، اگر مأمور بوديم ، با شما مىجنگيديم .
آنگاه به نزد صاحبشان بازمىگردند و جريان را به عرض مىرسانند . آن حضرت فرمايد : " برويد با ايشان بجنگيد تا بنى اميّه را از ايشان بگيريد . " بزرگ روميان گويد :
برويد بنى اميّه را به دست ايشان بسپاريد كه با قدرت تمام آمدهاند و اين است ( معنى ) قول خداوند : ( پس چون عذاب ما را احساس كردند ، از آن گريزان گشتند . نگريزيد و بازگرديد به سوى آنچه در آن در خوشگذرانىها و آسايش بودهايد و به خانههاى خود رو آوريد تا شايد پرسش شويد ) - امام عليه السّلام توضيح فرمودند - : ( به ) گنجينههايى كه انباشته مىكرديد ! ( گويند : اى واى بر ما كه ستمگر بوديم و پيوسته اين سخن را گويند تا اينكه درو شده و خاموش و بىجانشان سازيم ) كه هيچ خبر دهندهاى از آنان باقى نماند . . . »
اين حديث طولانى است . تمام آن در ذيل فرمودهى خداى - تعالى - :
وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ
از سورهى انفال گذشت .
هامش
( 1 ) . [ يا خويشاوندان مادرى . ]