إلى الحضرة الإلهية فلا بدّ أن يصل أوّلا و بالذات إلى باب الإنسانية ، ثم منها إلى الحضرة القدسية ؛ لأنّ حقيقة الإنسان هي باب اللّه المؤتى منه » .
در باب علت موت و عروض آن ، از جهات مختلف سخن رفته است .
برخى ، علت طبيعى و سبب مادى موت را بيان نمودهاند و منشأ آن را تحليل قوا و حصول ضعف در مبادى مباشر افعال سنخ بدن و بالأخره غلبهء يكى از اصول و اركان مواد و يا امورى از اين قبيل كه از علل مادى محسوب مىشوند ، دانستهاند .
و برخى ، چون از جهت وصول به غايات در علت موت صحبت كردهاند ، ناچار علت آن را استكمال نفس و غنا و بىنيازى آن از بدن مىدانند . و كسى كه معتقد است علت موت ، اضمحلال قواى بدنى است ، از باب آن كه علل جسمانى بالذات از جهت تأثير و يا تأثر ، تناهى پذيرند و هر ابتدايى در عالم زمان ، انتها دارد ، معتقد نيست و يا ملتزم نمىشود كه تناهىپذيرى در جانب تأثير و يا تأثر ، مساوى باشد با تحرك شىء به جانب عدم و بالأخره توجه شىء به عدم ذات خود و يا بودن عدم ، طبيعى شىء ؛ چه آن كه هر موجودى كه استعداد رسيدن به مقام تجرد را داشته باشد ، قهرا بالذات به آن مقام متوجه است و اگر به حسب نفس ذات ، بدون حصول علت اتفاقى معدوم شود ناچار عروض عدم به آن و يا قبول عدم ، همان طلب شىء است عدم ذات خود را بالذات ولى اگر شىء ، مادى بوده [ 1 ] و داراى معاد نباشد مثل بدن ، از آن جهت كه ماده حامل است نه صورت و
شرح
[ 1 ] . آنچه كه معروض عدم ، واقع شود و عدم بر آن جايز باشد ، عدم آن يا از ناحيهء علت آن است ، مراد از علت ، چيزى است كه وجود شىء بر آن توقف دارد - أي عدمه إمّا لزوال ما لوجوده مدخل في تحقق الوجود لعدمه مدخل فيه كالضد يفسد الضد - تمام اين امور ، در ماديات ممكن است كه به حسب وجود ، بر وجود شرط و عدم مانع و اجزاى علت اعم از داخلى و خارجى توقف دارند ، لذا در انوار مجرد ، جواز عدم ، محال است . اين مجرد يا مثل عقول ، بالفطره مجرد باشد ، يا مثل نفوس ، بالمآل به مقام تجرد پيوندد . لذا شيخ ارباب اشراق گويد : اعلم أنّ النور المجرد لا يتصور عليه العدم بعد فناء صيصيته ، فإنّ النور المجرد لا يقتضي عدم نفسه ، و إلّا ما وجد و لا يبطله موجبه ( موجده - خ ، ل ) و هو النور القاهر ، فإنّه لا يتغير ، ثم الشىء كيف يبطل لازم ذاته بذاته ، ثم إنّ النور كيف يبطل شعاعه وضوؤه