نفس متوجه به آخرت اگر از باب تناهى قبول تأثير و يا تناهى تأثير ، مضمحل شود ، هرگز مصداق اقتضاى شىء بالذات عدم خويش را نمىباشد و اگر مواد ، بالذات از جهت تأثير و تأثر ، متناهى باشند ، امدادات علوى در ذات بالذات قابل عدم ، آن را باقى و ابدى نمىنمايد و يكى از اشكالات اساسى بر ازليت ابدان فلكيّه همين است .
اما اين بحث كه موت ، بالعرض بر نفوس واقع است و رحلت نفوس از اين عالم به عالم ديگر همان ولادت ديگرى است ، مطلبى تام است كما اين كه اهل حكمت گويند : موت ، بالذات بر ابدان و بالعرض بر نفوس عارض مىشود و موت ، نيست مگر خروج نفس از غبار و غواشى لازم ابدان و جلابيب لازم عالم ماده ، لذا صاحبان ولايت كلى كه به وجود حقانى متلبس شدهاند به واسطهء قبول موت اختيارى ، بارها طعم مرگ را چشيده و با آن انس حاصل نمودهاند ، مرگ براى آنها زندگى در زندگى است و به واسطهء تخريب عالم مادى ازلى در همين عالم دنيا ، از موت استقبال مىنمايند و لسان آنان به اين كلام معجز نصاب « إنّي آنس بالموت من الطفل بثدي أمّه » مترنّم است .
مسأله ديگر آن كه : حقيقت انسان كامل از باب جامعيت نسبت به جميع
شرح
بنفسه مع وجوبه .
نفس ناطقه اگر به حسب حدوث ، مجرد تام از عقل صادر شود ، فنا در آن راه ندارد . و شيخ رئيس با آن كه در نفوس انسانى كه در مقام هيولانى قرار دارند و صورت مجرد بالفعل را ادراك ننمودهاند به اين مذهب رفته است ، در بقاى اين نفوس بعد از بوار بدن ( بعد از آن كه تصريح نموده است به هلاك نفوس جزئى حيوانى ) شك دارد و قدما نيز در اين باب مختلف سخن گفتهاند .
بنابر مسلك تحقيق و بنا بر تجرد برزخى نفوس جزئى حيوانى تام الوجود و نفوس انسانىاى كه به مقام عقل بالفعل نرسيدهاند ، انسان نارسيده به مقام عقل بالفعل به اعتبار جهت عقلانى ، بعد از بوار بدن ، معدوم مىشود ، ولى حشر برزخى او ثابت است ؛ چه آن كه عالم آخرت در عالم عقل صرف منحصر نيست . بنابراين ، تمام نفوس انسانى ، داراى حشرند ، ولى حشر عقلانى و حشر برزخى هر دو اختصاص به نفوسى دارد كه به مقام عقل بالفعل رسيدهاند .