تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المواعظ العددية — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
و صليب‌ها و بت‌ها را مىشكند . و جنگ فرو مىنشيند و مردم را به گرفتن مال دعوت مىكند . و به طور مساوى تقسيم مىكند . و در ميان مردم عدالت برقرار مىكند . پنجاه و چهارم : شنيدم كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله مىفرمود : يا على ، به زودى بنى اميه تو را لعنت خواهند كرد و فرشته‌اى در برابر هر لعنت ، آنان را هزار بار لعنت مىكند . و هنگامى كه حضرت قائم عليه السلام قيام كند آنان را چهل سال لعنت مىكند . پنجاه و پنجم : رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به من فرمود : به زودى گروههاى از امت من در مورد تو به فتنه گرفتار مىشوند و مىگويند : رسول اللَّه صلى الله عليه و آله چيزى باقى نگذاشت پس على را به چه چيزى وصيت كرد ؟ آيا كتاب پروردگارم پس از خداى عزيز و جليل از همه چيز برتر نيست ؟ سوگند به آنكه مرا به حق برانگيخت ، اگر تو كتاب خدا را به طور صحيح جمع نكنى ، هرگز جمع آورى نخواهد شد . و خداوند از ميان اصحاب او مرا به اين كار [ جمع آورى قرآن ] ويژگى بخشيد . پنجاه و ششم : خداوند تبارك و تعالى ويژگى اولياء و اهل طاعت خود را به من عطا فرمود و مرا وارث محمد صلى الله عليه و آله قرار داد . پس كسى كه به او [ با دست به مدينه اشاره فرمود ] بدى كند به خدا بدى كرده است . و كسى كه او را شاد كند خدا را شاد كرده است . پنجاه و هفتم : در يكى از جنگها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله آب نداشت و به من فرمود : يا على ، به سوى آن صخره برو و بگو : من فرستاده رسول اللَّه هستم براى من آب روان كن . سوگند به خدايى كه او را به پيامبرى كرامت بخشيد من پيغام حضرت را به آن سنگ رساندم . و از آن سنگ زائده‌هايى مثل پستان گاو ظاهر شد . و از آن آب جريان يافت . وقتى اين صحنه را ديدم بسرعت نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم و خبر دادم . حضرت فرمود : يا على برو و آب بردار . و مردم آمدند و مشكها و ظرفهاى خود را پر كردند . و حيوانات را سيراب كردند . و خود نيز نوشيدند . و وضو گرفتند . و خداى عزيز و جليل از ميان اصحاب او اين ويژگى را به من اختصاص داد . پنجاه و هشتم : در يكى از جنگها در حالى كه آب تمام شده بود رسول اللَّه صلى الله عليه و آله مرا مأمور كرد و فرمود : يا على ، برايم ظرفى بياور . آن را برايش آوردم . و دست راست خود و دست مرا در آن نهاد و فرمود : به جوش . ناگهان آب از ميان انگشتان ما فوران كرد . پنجاه و نهم : رسول اللَّه صلى الله عليه و آله مرا بسوى خيبر فرستاد وقتى به آنجا رسيدم ديدم درب قلعه بسته است . آن را بشدت تكان دادم . و از جا كندم . و چهل قدم آنطرف پرتاب كردم . و وارد