مولوى :
وقت است كه مىنوشم تا برق زند هوشم * وقت است كه بر پرم چون بال و پرم آمد
حافظ :
در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد * عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهايى كرد رخت ، ديد ملك عشق نداشت * عشق آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مىخواست كزان شعله چراغ افروزد * برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد
برق خاطف : درخششى كه چشم را خيره كند
حلاج : برق ظاهرى است كه از ميان ابر بينى و آن مظهر تسبيح ملك است .
برق ظاهر : - برق .
بسط : به گشايش قلب در حال كشف گويند . اوايل بقاست .
بصيرت : نيروى قلب است كه دل را به نور قدسى منور كند تا با آن حقايق اشياء و بواطن آنها را مشاهده كند .
بعد : دورى ، در تعبير عرفانى ؛ دورى بنده از مكاشفه و مشاهده و عدم اطلاع بر حقيقت حال است .
بقاء : در برابر فناء . بقاء آن است كه بنده بعد از فناى خودى ، خود را باقى به حق بداند و از اسماء متفرقه كه موجب تفرقه و كثرت است دورى گزيند و با اسم كلى كه مقتضى جمع الفرق است به سوى حق رود .
بلاء : امتحان سالكان است و آن بر دو گونه مىباشد : يكى براى رحمت است و ديگرى براى عقوبت عبد . و در هر دو صورت بايد به خدا پناه برد .
بلاء ؛ ظهور امتحان از سوى حق است ، تا در عبوديت و ربوبيت مقصّر معرفت در عشق نشود .
مولوى :
بلا درى است در عالم نهانى * كه بر ما گنج و بر بيگانه مار است
حلاج : همه سال در طلب آن باشيم مانند حاكمى كه در جستجوى ملك و حكومت است .
بيت معمور : آن خانهء خداست كه در عرفان كنايه از قلب عارف است چون با عشق و