از همه چيزم فانى گردانيدى
پس بر تو گريان شدم
( 103 )
[ براى قلبم تمناهاى گونهگونى بود ]
براى قلبم تمناهاى گونهگونى بود
و از لحظهاى كه چشم تو را ديد
تمناهايم آشكار شد ( گرد آمدند )
پس كسى كه بر او رشك مىبردم
او هم به من رشك برد
و لحظهاى كه تو يارم شدى ، من جهاندار شدم
دين و دنياى مردم را رها كردم
اى دين و دنياى من
به عشق تو گرفتار شدم
دوستان و دشمنانم به خاطر تو سرزنشم نكنند
مگر به خاطر غفلتشان از آشوب بزرگم
در دلم دو آتش يگانه برافروختى
آتشى در سينهام و آتشى در درونم
از تشنگى قصد نوشيدن آب نكنم
مگر خيال تو را در آب ببينم
آتش از برف در دلم سردتر است
و شمشير براى من از دورى مولايم نرمتر است
( 104 )
[ تو را مىخواهم ، اما نه براى ثواب ]
تو را مىخواهم ، اما نه براى ثواب
بلكه براى عقاب مىخواهم
پس به همهء آرزوهايم رسيدم ( هرچه مىخواستم )
به جز لذّت عذاب كه مايهء نشاط و وجد من است