( 99 )
[ توحيد را به بازيچه قرار ندادم ]
توحيد را به بازيچه قرار ندادم
مگر آنكه آن را فراموش كرده باشم
چگونه فراموش كنم ، چگونه بازيچه قرار دهم ؟
درحالىكه من ، « خود » ، « او » هستم
( 100 )
[ نامى است با خلق ، چون بدان حيران شدهاند ]
نامى است با خلق ، چون بدان حيران شدهاند
تا از آن معنايى به كف آوردند
به خدا سوگند ، هرگز آنها بدان پى نبرند
مگر اينكه از نو آفريده شوند
( 101 )
[ اى سرّ سرّ من از بس كه ظريف و باريكى ]
اى سرّ سرّ من از بس كه ظريف و باريكى
از تخيّل هر مخلوق پنهان هستى
چه در نهان و چه در آشكارا
در هر چيز و براى همه چيز متجلى هستى
پوزشم از تو ، نه از جهل است
و نه از عظمت شكّم ، و نه از خامى انديشهام
تو همه چيز هستى و جز من نيستى
پس چرا از خودم پوزش بخواهم ؟
( 102 )
[ نبودم اگر مىدانستم ]
نبودم اگر مىدانستم
چگونه راه به سوى توست