260 . پرسيدند : « واجد » كيست ؟
گفت : « شاهد به نفى عدد و اثبات وجد پيش از ابد »
261 . همه در عوالم نگاه كردند و اثبات كردند ، من در خود نگريستم ، و از خود بيرون رفتم و باز خود نيامدم .
262 . در حقّ موسى گويد كه :
« رَبِّ أَرِنِي »
« 1 » جزايش صعقه را واجب كند ، تا به سلب عقل و اذهان وجود باز بداند كه او نه مرد آن است . معنى اين مىدهد كه سؤال موسى به ارادت موسى نه به ارادت حق ، اگرچه امور جمله به مشيّت اوست . ليكن غرض ما نه اين است . اگر ارادت هر دو موافق افتادى ، تجلّى را صعقه نبودى . صعقه از فرط عشق بود به رؤيت حق ، زيرا كه به رؤيت حديث العهد بود . اگر در تحقيق تمكين بودى ، رؤيتش انس اقتضا كردى ، چنانچه سيّد پاكان معرفت را از جمال قدم به صعقه مستوحش نشد ، زيرا گفتند :
« ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى »
« 2 » كه در حقيقت رؤيت ابهام صعقه نبود ، تجلّى بىواسطهء كوه بود . چون در احمد ارادت نماند ، ارادت قدم تجلّى بنمود . صورت و جانش نزد مشاهدهء قدم بماند « نحن معاشر الانبياء ارواحنا أجسادنا »
263 . شخصى پرسيد تصوف چيست ؟
گفت : « چون محو شدى ، به جايى رسى كه محو و اثبات نماند . »
گفت كه : « عبارت كن از اين سخن ما را » .
گفت : « طوامس و روامس لاهوتى است » .
گفتند : بيان كن ، كه ما زبان قوم ندانيم .
گفت : اين را عبارت نيست .
264 . شاهد شدم مولاى خود را عيانا
265 . خادم حسين كلماتى را در آخرين شب زندگانى او از وى شنيد :
چون ما بينى ، اگر تو را مثله كنند به ذات تو پيش عقبت كرّات تو ، تو را بخوانند ذات تو به ذات تو . آنگه حقايق علوم و معجزات خود پيدا كنم ، صاعد شوم در معارج خويش به
هامش
( 1 ) . اعراف ، آيه 139 ؛ پروردگارا به من بنما .
( 2 ) . نجم ، آيه 11 ؛ دل آنچه ديد ، دروغ مپنداشت .