معرفت دوام حيرت است و حقيقت معرفت عجز از معرفت است . « 1 »
صوفى ميان سه درجه روح تفاوت قائل مىشود ، قلب ، محل شناخت روح ، محل محبت و سرّ عمق جان ؛ كه محل مشاهدهء خداوند است .
قلب به گونهاى اسرارآميز با قلب جسمانى ارتباط دارد و سرشت آن بيشتر ادراكى است تا احساسى ؛ عقل را ياراى شناخت حقيقى خداوند نيست ، بر خلاف آن ، قلب قادر به ادراك ذات تمامى اشياء است و چون به نور ايمان و معرفت روشن شود آينهء تجلى همهء معارف الهى مىگردد ؛ غزالى گويد :
مقصود از قلب گوشت و خون نيست ، بلكه مقصود سرّ لطيفى است كه او را با قلب ظاهر نسبتى است پنهانى ، آن سوى آن روحى است كه از امر پروردگار است . « 2 »
به عقيدهء صوفيان ، قلب ميان عقل و هوا در كشمكش است و عرصهء لشكريان خدا و شيطان مىشود كه از درى معرفت بلا فصل خدا ، به قلب مىرسد و از درى ديگر وسوسههاى حسى به آن راه مىيابند .
انسان به واسطهء حواس به شناخت خدا دست نمىيابد . چون خداوند ماده نيست و با عقل نمىتوان او را شناخت و در فهم و وهم نمىگنجد . اينگونه معرفت تنها از طريق اشراق ، مكاشفه و الهام به دست مىآيد و محل اين معرفت قلب عارف شوريده و بىقرار است .
به قلب خود بنگر ، چه ملكوت خدا در توست ؛ زبان حال هر صوفى عاشقى است كه خدا را از طريق آن مىشناسد چه قلب آينهاى است كه همهء صفات الهى در آن جلوهگر مىشود .
پس معرفت صوفيان از طريق عقل و فكر نيست ، بلكه از طريق تجربهء درونى است .
نوعى مكاشفه و اشراق است ، نورى كه چون دل ، از صفات ناپسند ، تطهير و تزكيه يافت ، در آن تجلى مىكند . به عبارتى معرفت ، دانايى رازگونهء ويژهاى است كه حاصل فرآيند ذهنى و عقلى نيست ، بلكه وابسته به اراده و لطف خداوند است و به كسانى كه مستعد دريافت آن هستند ، بخشيده مىشود .
هامش
( 1 ) . شرح التعرف لمذهب التصوف ، ابراهيم اسماعيل بن محمد مستملى بخارى ، تصحيح محمد روشن .
( 2 ) . احياء علوم الدين ، امام محمد غزالى ، ج 1 ، ص 18 .