بود غصب نمودند ) و ظرف ( مقام و منزلت و آبروى حرمت ) مرا ريختند ، و براى زد و خورد با من براى حقّى كه از ديگرى به آن سزاوارتر بودم گرد آمدند ، 2 و گفتند : آگاه باش كه حقّ آنست كه آن را بگيرى ، و حقّ آنست كه آن را از تو باز گيرند ( حقّ را گرفتن و از دست دادن تو يكسان است ، پس اگر والى گردى ولايتت حقّ است ، و اگر غير تو هم والى گردد او نيز حقّ است ) پس با غصهّ و رنج شكيبائى كن يا با تأسّف و اندوه بمير ( در صورتى كه از غصب خلافت راضى نباشى چارهاى ندارى مگر شكيبا بودن يا مردن ) 3 پس در آن هنگام ديدم مرا يار و دفاع كننده و ياورى نيست مگر اهل بيتم كه 4 دريغ داشتم از اينكه مرگ ايشان را دريابد ( بزد و خورد راضى نشدم كه اهل بيتم تباه نشوند ) پس چشم خاشاك رفته را بر هم نهادم و با استخوان در گلو آب دهن فرو بردم ، و براى فرو نشاندن خشم صبر كردم به چيزى كه از حنظل ( گياهى است بسيار تلخ ) تلخ تر و براى دل از كاردهاى بزرگ دردناكتر بود . ( سيّد رضىّ فرمايد : ) اين سخن ( و قسمتى كه در زير در بارهء اصحاب جمل ذكر مىشود ) در بين خطبهاى كه پيشتر بيان شد ( خطبهء صد و هفتاد و يكم ) گذشت ، ولى من براى اختلافى كه در دو روايت بود دوباره آن را اينجا آوردم .
نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 690
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص٦٩٠