حكمت را بدانيد كه قطب راهدان و هوشيارند و سالك را بىهيچ دغدغه به غايت مقصود مىرسانند :
عاقبتبينى نشان نور توست * شهوت حالى ، حقيقت گور توست
عاقبتبينى كه صد بازى بديد * مثل آن نبود كه يك بازى شنيد
زان يكى بازى چنان مغرور شد * كز تكبّر ز اوستادان دور شد
سامرى وار آن هنر در خود چو ديد * او ز موسى از تكبر سر كشيد
او ز موسى آن هنر آموخته * و ز معلم چشم را بردوخته
لاجرم موسى دگر بازى نمود * تا كه آن بازى و جانش را ربود
اى بسا دانش كه اندر سر دود * تا شود سرور بدان خود سر رود
سر نخواهى كه رود تو پاى باش * در پناه قطب صاحب رأى باش « 1 »
هامش
( 1 ) . مثنوى ، دفتر دوم ، بيت 1977 تا 1984 .