عالم نمىدهم .
تا انسان به اوج نياز نرسد اين مقام را درك نمىكند . درك حقيقت خدا هم همين است . انسان زمانى ناز مىكشد كه به اوج نياز رسيده باشد و آن زمان داراى ارزش است .
هم ناز محتاج نياز است و هم نياز محتاج ناز است . چنانكه خداوند سبحان مىفرمايد :
وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ .
« 1 » ما به لقمان حكمت عطا كرديم كه شكر خدا بجا آورد .
حكمتى كه خداوند به لقمان عنايت فرمود همان جوهر شكر است يعنى نياز . هرچه انسان با خدا زندگى كند خدا باورتر مىشود تا بيشتر ذكر او را كند و با او همنشين باشد اين يعنى نياز ، آرامآرام تشنه مىشود . آنقدر محتاج مىشود كه يك لحظه از خدا غافلشدن را مساوى محو خودش مىبيند . آنجا هرچه بر زبانش آيد شكر است در حالى كه در طليعه بحث گفتيم نعمت هم طريقى است براى شناخت خدا . بنابراين بهترين راه شناخت خدا شكر است و معرفت عرفانى به قدرى ظريف است كه تا انسان احساس نياز نكند پيگير نمىشود . هيچگاه كسى مردم را تشويق به آب خوردن يا نان خوردن نمىكند .
چون همه خودشان اين نياز را حس مىكنند و به سراغ پاسخش مىروند .
علت اينكه ما دنبال خدا نمىرويم اين است كه احساس نياز نمىكنيم و حقيقتا بزرگترين نعمتى كه خداوند به انسان داده ، احساس نياز به خودش است .
اگر نياز نباشد انسان مقيم كوى دوست نمىشود و حركت نمىكند . اساس همهچيز نياز است كه اين را در مقام « فقر » توضيح خواهيم داد . لذا قرآن مىفرمايد : حكمتى كه به لقمان عطا كرديم سبب شكر بود . پس حقيقت حكمت ادراك شكر مىشود و شكر يعنى شكار حكمت رفتن . هرچه انسان در مقام شكر باشد مثل آبى است كه فوران مىكند . هر چه ناخالصى در كف حوض باشد بالا مىآيد . آب كه مىچرخد يعنى جوشش در ما شكر بهوجود مىآورد .
شكر باشد دفع علتهاى دل * سود دارد شاكر از سوداى دل
شاكر با خداوند وارد معامله مىشود .
هامش
( 1 ) . لقمان / 12 .