تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخصال ( فارسي ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
با ثقلين چه كرديد ؟ ميگويند بزرگتر را دروغ شمرديم و پاره پاره اش نموديم و با كوچكترين جنگيديم و او را كشتيم من ميگويم از راه رفيقان خود برويد پس تشنه و رو سياه باز ميگردند و قطره اى از آن نمىچشند . فرمود : سپس پرچم هامان امت من بر من وارد مىشود من بر مىخيزم و دستش را مىگيرم همين كه دستش را گرفتم چهره اش سياه و پاهايش مىلرزد و دلش طپيدن گيرد و همكارانش نيز چنين شوند من ميگويم پس از من باد و امانت گرانبهاى من چه كرديد ؟ ميگويند بزرگتر را دروغ شمرديم و پاره كرديم و كوچكتر را خوار كرديم و فرمانشان نبرديم پس من ميگويم راه رفيقان خود را در پيش گيريد تشنه و خسته و رو سياه باز مىكردند و قطره اى از آن آب نمىچشند . سپس پرچم عبد الله بن قيس كه پيشواى پنجاه هزار از امت من است بر من وارد مىشود پس بر خيزم و دستش را بگيرم همين كه دستش را گرفتم چهره اش سياه شود و قدمهايش بلرزد و دلش بطپد و پيروانش نيز اين چنين شوند من ميگويم پس از من با دو امانت گرانبهاى من چه كرديد ؟ مىگويند : بزرگتر را تكذيب كرديم و فرمانش نبرديم و كوچكتر را يارى نكرديم و ديگرى بجاى او برگزيديم من مىگويم راه رفيقان خود در پيش گيريد پس خسته و تشنه با روى سياه بر مىگردند در حالى كه يك قطره از آن نچشيده باشند . سپس آن شل با پرچم خود بر من وارد مىشود پس دستش را مىگيرم چون دستش را گرفتم چهره اش سياه و قدمهايش لرزان و دلش مىطپد و پيروانش نيز اين چنين شوند پس گويم با دو امانت گرانبهاى من