بودهاند ،
وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ - الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ
21 بآخرت مختار مطلق شدهاند ،
لَهُمْ فِيها ما يَشاؤُنَ
22 ، تا به حكم عدل هر يكى را بر جبر و اختيار نصيبى باشد . پس اگر اين طايفه را بيكى از دو طرف تضاد ، ملابستى باشد آن تضاد ، نه تضاد حقيقى بود ، و ايشان به آن معاقب نباشند ، بل مثاب باشند و آن مانند حرارت زنجبيل و برودت كافور باشد كه غريزىاند ، نه چون حرارت سموم و برودت زمهرير كه غريباند
إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً
،
وَ يُسْقَوْنَ فِيها كَأْساً كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلًا
23 ، همچنانكه منازعهء اهل رتبت منازعتى مجازى باشد ،
يَتَنازَعُونَ فِيها كَأْساً لا لَغْوٌ فِيها وَ لا تَأْثِيمٌ
24 ؛ تا لا جرم
وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ
25 . اما مخاصمت اهل تضاد مخاصمت حقيقى باشد ،
إِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ أَهْلِ النَّارِ
26 تا لا جرم
كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها
27 . پس حرارت و برودت كه متضادند گاهى هر دو طرف سبب عذاب قوم ميباشند ، چنان كه اهل دوزخ را . و گاه يك طرف سبب راحت قومى است ، و آن
بَرْداً وَ سَلاماً
28 است . اهل برد اهل يقيناند . و ديگر طرف كه نار است سبب عذاب كسانى كه مقابل ايشان باشند ،
الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ
29 . و گاه هر دو طرف سبب راحت قومى باشند چنان كه در زنجبيل و كافور بگفتيم . و همچنين نار گاه سبب عذاب قومى است مانند نار جحيم و گاه راحت قومى ، مانند آن نار كه شخصى از قسيم الجنة و النار التماس كرد كه « يا قسيم النار اجعلنى من اهل النار » 30 تا او بخنديد و گفت « جعلتك » و بعد از آن با ديگران حاضران فرمود كه خواهد از اهل قيامت باشد . و نيستى [ را ] هم اصناف است : نيستى قهر كه بقيامت خاص و عام را باشد ،
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
31 ؛ و نيستى لطف