تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آغاز و انجام ( فارسي ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
غذاى تو چرا لاى و لجن شد * طباع تو بط و زاغ و زغن شد
تو انسانى چرا مردارخوارى * چرا از سفرهء خود بركنارى
زخارف همچو شهوت شد حجابت * كه شد از دست تو حق و حسابت
تو را شهوت بقرب دوست بايد * بدان چه وصف و خلق اوست بايد
بيا نفس پليدت را ادب كن * حيات خود الهى را طلب كن
غذاى عام خام است و بود پوست * غذاى خاص مغز است و چه نيكوست
در اين معنى نگر در كاه و گندم * چه مىباشد غذاى گاو و مردم
طعامى خور كه جانت زنده گردد * چو خورشيد فلك تابنده گردد
دهان و گوش ما هر يك دهانست * كه آن بهر تن و اين بهر جانست
بداند آنكه در علم است راسخ * غذا با مغتذى باشد مسانخ
ز بالقوه سوى بالفعل بشتاب * مقام خويش را درياب و درياب
همه عالم نسيم روضهء او * تو بيمارى كه بيزارى از آن بو
چو با نفس و هواى خود نديمى * نيابى هرگز از كويش نسيمى
بده آيينهء دل را جلايى * كه تا بينى جمال كبريايى
تو را آيينه‌اى زنگار باشد * حجاب ديدن دلدار باشد
بدان حدى كه آيينه است روشن * نمايد روى خود را مثل گلشن
چه گلشن صد هزاران گلشن اى دوست * بسان سايه‌اى از گلشن اوست
تو را در وسع استعداد مرآت * ظهور ذات مىباشد ز آيات
ص 57 عقل كه مدرك عالم ملكوتست ، اين ادراك اخص خواص انسان و الذ لذايد اوست . در كتاب دروس اتحاد عاقل به معقول ، از اين خصيصه چند بار سخن به ميان آمد .