لطايف گزار ، لواى اشتهار و رايت براعت و افتخار در مسالك ممالك برافراختهاند .
مثنوى
بكلك بديع اللّسان سخن * خبر داده از رازهاى كهن
گه از پادشاهان حكايت كنند * گهى از رسولان روايت كنند
گه از خرق عادات پيغمبران * كه معجز بود نزد دين پروران
گه از اوليا و كراماتشان * گه از وجد و حال و مقاماتشان
گهى از حكيمان دانش قرين * گه از واردات بزرگان دين
نكات حكيمانهء دلپسند * بلوح بيان از سواد آورند
گهى راز گويند از رفتگان [ 2 ] * ز غفلت بمهد عدم خفتگان
گه از حال آينده گويند باز * گه از سرّ كونين خوانند راز
گه از حسن خوبان خورشيد روى * كنند اين جهان را پر از گفت و گوى
گه از عشق عشاق شوريده حال * فسانه سرايند در ماه و سال
سخن را اثرهاست از نيك و بد * بهر نيك و بد زان اثرها رسد
گهى دوست را دشمن جان كند * بيك گفتهاش خانه ويران كند
گهى دوستى سازد آن دشمنى « 1 » * كه نتوان از او يافتن ايمنى
گهى بوى شادى برد از دماغ * نهد بر دل خسته از درد داغ
گهى زنگ اندوه از دل برد * گه از لجّه غم بساحل برد
بشارت رساند گهى از وصال * دهد مژدهء الفت و اتّصال
گهى رخنه در اتّفاق افكند * ميان دو همدم فراق افكند
دگر بار وصلت دهدشان چنان * كه موئى نيابد ره اندر ميان
بتى سركشى كو بسيم و بزر * نگردد ميسّر برد يك نظر
سخن سازد او را مصاحب چنان * كه از تو نگردد جدا يكزمان
هامش
( 1 ) - م : گهى دوست ميسازد آن دشمنى .