چو فرمايد او ، جمله فرمان برند * چو خواهد بر او سر و جان دهند
و ليكن زمانه چو برگشت ازو * قضايا همه عكس گردد برو [ 135 ]
سلام اركند ، كس نگويد جواب * وگر تشنه ميرد كسش ندهد آب
كسى را كه جا بود صدر جلال * نيابد مكان ، جز بصف نعال
اگر در سخن داد حكمت دهد * كسى گوش بر قول او كى نهد
سرى كو بگردون نيايد فرو * به خاك ره افتاده بىآبرو
گه « 1 » جود آنكو فشاندى گهر * بمحتاج كردى كرم سيم و زر
چنان بوديش خوان نعمت بسيط * كه گشتى خلايق بر آنخوان محيط
نيابد بدريوزهء صبح و شام * نه فلسى ز زر ، لقمهاى از طعام
هميشه چنين است كار جهان * بدين است دايم مدار جهان
بود عاقل آنكس درين روزگار * كه وضع جهان را نكرد اعتبار
نه خرّم كند نعمت دولتش * نه در هم كند زحمت نكبتش
چه آنكس كه در بزم عيش و طرب * بكام دل خود كند روز و شب
چه آنكس كه در كنج اندوه و غم * بروز آورد شب به درد و الم
كند هر دو را گردش دهر خاك * ز لوح جهان نامشان گشته پاك
به آنكس كه شد بر مرّصع سرير * شوندش همه خلق فرمان پذير
چه آنكس كه از محنت روزگار * درين دشت بىآب شد دانه كار
درين آسيا كهنهء دير كرد * برآرد « 2 » فلك آخر از هر دو گرد
جوانيست اوضاع گيتى مدام * ندارد غم و شادى او دوام
خوشا حال آن مرد همت بلند * كزين شاديش دل نشد بهرهمند
نه زان غم همش دل غبارى گرفت * نه زان و نه زين اعتبارى گرفت
هامش
( 1 ) - م : كه وجود .
( 2 ) - م : برآر .