مهبّ - 31 / 11
جاى وزيدن باد . « غياث اللّغات » .
مهر بر دهان نهادن - 124 / 7 و 8
كنايتست از : خاموشى گزيدن . مستفاد از « بهار عجم » .
مهر برنهادن ، چيزى را - 124 / 7
چيزى را با مهر نشان كردن و علامت گذاردن ، و در اينجا كنايتست از :
سر چيزى را بستن و آن را بيكسو نهادن .
بشّار مرغزى گويد :
وان سنگ را ز سنگ يكى مُهر برنهاد * شد چند ماه خامُشى و صابرى گزيد
« مجلّهء ارمغان » سال دهم ، شمارهء 8 و 9 ، ص 530 .
مهفهفات - 19 / 2
جمع مهفهفة : زن باريك ميان . « مقدّمة الأدب » ، امرأة مهفهفة :
زن باريك ميان سبك روح . از « الصّراح من الصّحاح » .
مهيره - 112 / 11
مهيرة : زن كدبانو ، اصلزاده زن . « مقدّمة الأدب » ، زن آزادگران - كابين . از « الصّراح من الصّحاح » و « منتهى الأرب » .
ميان را چست بستن - 13 / 7
: ميان را محكم بستن ، و در اينجا كنايتست از : كارى را بجدّ آماده و مستعدّ شدن .