محجر - 42 / 10
بوستان و چشم خانه . « الصّراح من الصّحاح » .
محجّل - 23 / 3
در اينجا بمعنى مقيّد و دربند است . زمخشرى در « اساس البلاغة » آورده است : « حجّل بعيره : قيّده » . رك : ص 162 س 20 - 23 و ص 163 س 1 - 5 ، از « حواشى و تعليقات » كتاب حاضر .
محجّه - 16 / 13
محجّة : ميان راه ، راه راست . از « مقدّمة الأدب » ، « الصّراح من - الصّحاح » .
محرّر - 76 / 3
در عرف اهل ديوان بر كسى اطلاق مىگرديده كه نامههايى را كه در ديوان رسائل و انشاء نوشته مىشده از سواد ( : مسوّده ) به بياض ( : مبيّضه ) نقل مىكرده است . مستفاد از « مفاتيح العلوم » ص 50 .
محض - 125 / 5
خالص و بىآميغ ، و « محض خلاف » يعنى صرف خلاف و خلاف محض .
محطّ - 71 / 10 ، 95 / 1
منزل . « الصّراح من الصّحاح » .