ف
فتك - 53 / 12
( بتثليث « فاء » ) ناگاه بكشتن . از « مقدّمة الأدب » ، بناگاه گرفتن و ناگاه كشتن . « الصّراح من الصّحاح » .
فرات - 1 / 8
آب خوش ، آب شيرين . « مقدّمة الأدب » .
فرا چشم آمدن - 110 / 7
جالب نظر بودن ، چشمگير بودن ، نظر را به خود معطوف داشتن ، به نگريستن ارزيدن .
فراساختن - 20 / 14
با ملايم و ناملايم امرى خرسندى كردن و خوب و بد آن را بر خويشتن هموار نمودن و بدان در ساختن .
فرا سر چيزى رفتن - 26 / 13 ، 110 / 2 و 3
بر سر چيزى رفتن ، به طرف چيزى رفتن .