خواندم :
« كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْراً »
« - 1 » 404 عاقبت كار ، از آن خرابه بمصطبهاى راضى شدم . ورم در حال برسم استغفار در قدم افتاد ، و ألم ، بر سبيل اعتذار ، برپاى ايستاد ، آتش تب بدمى كه در شب واقعه تافته « 1 » بود ، افروخته شد ، گوشت و پوست چنان از هردو پاى درآمد ، كه انگشتها مانند أصابع مذرى « 2 » برهنه ماند ، و كف چون پنجهء مريمى عارى شد .
بعد از آن ، پاى بستهء تقدير را بر چهارپاى بستند ، و روى بخوى نهادند ، چهار روز راه تا مقصد خرابآباد خوى - كه چندى « 3 » معماران تاتار بتازگى بنا نهاده بودند ، و گل آن تا بيشتر پايد « 4 » ، به خون دل سرشته ، و اساس آن تا بسيار ماند ، بر استخوان نهاده - در هر مرحله هزار فرياد و ناله « 5 » مىكردم .
بدين صفت بازگشتم « 6 » ،
حتّى « 7 » وصلت بنفس مات أكثرها * و ليتنى عشت منها بالّذى فضلا 405
هامش
( 1 ) سى ، مى : يافته
( 2 ) سى : بدرى ( ؟ ! )
( 3 ) سى :
چندين
( 4 ) سى : ماند
( 5 ) كر : ناله و فرياد
( 6 ) سى ، هت : بازگذاشتم
( 7 ) در « عقد العلى للموقف الأعلى » ص 101 : إنّى
( - 1 ) قرآن كريم : 31 / 7