السبط الآخر الحسين بن على عليهما السلام
چون معاويه به جوار مالك و اصل شد « 1 » اهل عراق بيعتنامه به سوى امير المؤمنين حسين - رضى الله عنه - فرستادند و او قصد كوفه كرد . عبيد الله بن زياد - برادرزادهء معاويه - كه امير كوفه بود لشكر پيش وى فرستاد تا او را دستگير كند و او خواست كه بازگردد ، نگذاشتند ، و در دشت كربلا به هم رسيدند و دو سه شبانه روز محاربه و مقاتله كردند تا لشكر او را آنچه بود به قتل آوردند . و يك پسر كوچكتر داشت كه در گهواره مىبود . امير المؤمنين حسين - رضى الله عنه - آواز وى بشنيد . دل مباركش برجوشيد . او را بخواست و او را در كنار گرفت . ناگاه يك چوبه تير بر حلق آن طفل معصوم زدند و آن طفل به جوار حق و اصل شد . امير المؤمنين حسين فرمود :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
« 2 » و از كنارش بر زمين نهاد . در حال تشنگى بر وى غلبه كرد .
بر لب فرات رفت كه آب خورد . چون آب در دهان كرد يك چوبه تير بر دهان مباركش زدند و به خون آلوده ساختند . آب از دهان بريخت و باز آمد و از قوت فروماند . و در ته غراره « 3 » هاى اهل بيت قدرى باقلا و حبوبات يافتند . در شب نهم محرم بجوشانيدند و گذرانيدند . چون به خواب رفت ، امام ، حضرت پيغمبر - صلى الله عليه و سلم - را به خواب ديد كه گفت : يا حسين ! غم مخور كه فردا از غربت خلاص يافته قربت ما خواهى يافت . روز ديگر آن شيرزادهء ميدان دين را شهيد كردند و اهل بيت را با على بن الحسين - رضى الله عنه - كه مانده بود سر و پاى برهنه با جامههاى دريده پيش يزيد پليد فرستادند . آن بدكردار گفت كه على بن الحسين را بكشند ، و سر مبارك آن شاهزادهء عرب و عجم را در طشتى نهادند و پيش وى بردند . چوبى كه در دست داشت بر لب
هامش
( 1 ) - س و ج و گ : " وفات يافت " .
( 2 ) - سورهء بقره ، آيهء 151 .
( 3 ) - غراره - جوال .