آخره « 1 » افتاده است ، و آن را سورى محكم بود . چون اسكندر به اين جايگه رسيد عاجز شد از بستدن آن ، پس رودى كه از بالاى آن مىآمد و بر سر كوه مىرفت در آن جايگه انداخت و خراب كرد و آن آب متواتر به آن جايگه مىرفت و منفذى نمىيافت و جمع مىشد تا همچون دريا شد . اردشير مهندسان را بفرستاد تا شيب آن طلب كردند و كوه ببريدند و از آب خالى كردند و شهر مدور بنياد نهادند « 2 » و در آن جايگه عمارتهاى غريب و بناهاى عالى ساختند و هنوز مانده است و شهر « بردشير » كه آن را « گواشير » مىگويند از كرمان ، و اهواز ، از خوزستان و جزيره از موصل و خط از بحرين از بناهاى اوست . و حفر رود مسرقان وى كرده است .
و مدت سى سال رايت پادشاهى برافراشت و چهارده از آن آن بود كه حكم وى در گرداگرد « 3 » ربع مسكون نفاذ يافت .
شاپور بن اردشير
پادشاهى بود با عدل و سخاوت و راى « 4 » و شجاعت . و مدت سى و يك سال و چند ماه پادشاهى كرد و در جهان بسيار عمارت كرد از جمله شهر بيشاپور « 5 » كه طهمورث بنا كرده بود و اسكندر خراب كرده آبادان گردانيد و
هامش
( 1 ) - يكى از معانى آخره ، گودى است كه در ميان تودهء خاك كنند تا در آن آب ريزند براى گل ساختن ( لغتنامهء دهخدا ) .
( 2 ) - نقل است كه چون اسكندر از براى جهانگيرى به طرف فارس آمد فيروزآباد بغايت معمور بود . سعى بسيار كرد تا آن را مسخر گرداند و ممكن نمىگشت . رودخانهاى بود در حوالى شهر و بر سر كوه سرچشمه داشت . ذو القرنين حكم فرمود تا آب رودخانه از سرچشمه بگردانيدند و آب به شهر انداختند . فيروزآباد را از همه طرف كوه است و در ميان چهار كوهى افتاده . آب رودخانه در ميان شهر جمع آمد و غلبه كرد . . . روزگارى بگذشت تا چون نوبت سلطنت در فارس به اردشير بابك رسيد اردشير خواست تا فيروزآباد را باز حال عمارت آورد . به حسن التدبير رخنهاى چند در آن كوهها بازديد كزدند و آب از آن شهر به يك بار بيرون شد و زمين با خشك افتاد . اردشير بفرمود تا شهرى مدور بنا كردند چون دايرهء پرگار ( شيرازنامه ، ص 27 ) .
( 3 ) - گ : « اكثر » .
( 4 ) - د : « تدبير » .
( 5 ) - همهء نسخهها : « نيشابور » . در فارسنامه ابن بلخى آمده است : « و اين شهرها او كرده است : بىشاپور از اعمال پارس . اين بىشاپور در اول طهمورث كرده بود . پس اسكندر رومى آن را خراب كرد و اين شاپور بن اردشير آن را