نديدست گيتى چنين شهريار * بود كوه حلم و جهان وقار
فتد سايهاش چون در آب روان * نيارد گذر كردن از نقل آن
فرستاده فغفور از اين عز و شان * سر كاسهء خويشتن ارمغان
سرش را قدح ساختى شهريار * نبودى اگر كاسهاش موى دار
به عهدش كه گيتى پر از رنگ و بوست * دل خلق چون غنچه خندان از اوست
چنان است از كارها بر حسا * كه داند درون گهر وزن آب
به چشمش بدان سان نهان آشكار * كه در سنگ داند شمار شرار
ز امواج دريا شود بر حساب * ز نقشى كه خواهد فلك زد در آب
نظر تا در آن روى گلپوش كرد * ز آئينه طوطى فراموش كرد
هو المجمع الخلافة و الامامة و مطلع الشرق و الظل بالفخامة و مشرق انوار السلطنة العثمانية و معدن اسرار الخلافة الخاقانية . مترع العدل و مشرع البذل و مسعى الجود و الكرم و ملتقى شرقى خدمة طيبة و الحرم