هم خيالت مىكند تسكين طوفان سرشك * ورنه بربودى ز موج ديده ، سيلابى مرا « 1 »
مرغ دل را دانه خال تو خود بس بود دام * از خم گيسو چه محتاج است مضرابى * 1 / 12 مرا
چشم عاشق بىرخ معشوق و آنگه ميل خواب * خود خيال است اينكه بىرويت بود خوابى مرا
كاروان دور است و شب تاريك و من گمكرده راه * كاج بارى روشنى بودى ز مهتابى مرا
دوش ترسيدم ، چو بگذشتم به بالين غريب * كآب چشم او دراندازد به غرقابى مرا
بهرام چون اين كلمات از اوستاد معلم استماع كرد ، شادمان گشت و به فرزند دلبند مستظهر و اميدوار شد « 2 » و گفت : حكيمى را گفتند ، پسرت عاشق شده ، فرمود كه الآن تمّ فى الانسانيّة . * 13 پس در خفيه صورت حال عشقبازى پسر خويش با پدر دختر در ميان نهاد و گفت ترا معلوم است كه من به بدنامى خاندان عفت و هتك پرده دودمان عصمت رخصت ندهم و سخن نامشروع مسموع ندارم ، توقع است كه دختر خويش را بگويى تا خويشتندارى كند و خود را به زر و زيور بيارايد و از گوشه بام ، جمال به عاشق خود « 3 » نمايد و باز به سر آستين كرشمه و دلال جمال بپوشد تا محب جانباز در اشتياق بخروشد و به تضرع و زارى بگويد :
احنّ الى لقائك كلّ يوم * كما يحنّ الى الوطن الغريب
سرورى انت فى الدّنيا ، فيوم * تغيب ، جميع « 4 » لذّاتى تغيب * 14
كه گفت آن روى شهر آراى بنماى * چو بنمودى دگر بارش فراپوش
مگر پسرم به وسيلت عشقبازى با صورت مجازى ، بوى طريقت بشنود و خوى اهل
هامش
( 1 ) - ج : اين بيت را ندارد .
( 2 ) - ج : گشت .
( 3 ) - ج : - خود .
( 4 ) - ج : جمع .