فالملك يبقى مع الكفر المقيم * و لا يبقى مع الظّلم فى به دو و فى « 1 » حضر * 3 / 1
آوردهاند كه چون تضرع و ابتهال بندگان به حضرت ذو الجلال متوالى شد ، روزى در حدود گرگان با تنى چند از خواص لشكر خويش به صيد نخجير مشغول بود ، ناگاه اسبى بلند هيكل ، تمام خلقت بر حوالى آن شكارگاه ظاهر شد ، يزدجرد آهنگ گرفتن « 2 » او كرد و سپاه چون دايره كه بر مركز محيط شوند از چپ و راست راه « 3 » بگرفتند و او را در قيد آوردند ، چون خواست كه او را در زير زين و لگام كشد ، زور آزمايان سپاه از لجام او عاجز شدند ، يزدجرد بيامد و دست « 4 » بريال او بماليد و به زين و لگام و فدام و ستام بياراست و عزم كرد كه پاى در ركاب آورد ، اسب سركش و جموح ، هردو دست از زمين برگرفت و چنان بر سينهء او زد كه بر جايگاه « 5 » پست شد و از آن شكارگاه ، روى به صحرا نهاد و گويى برقى بود كه بجست و باد « 6 » كه بر دشت بگذشت و خلايق آفت او را محض راحت و رأفت حق شناختند و از عيب و فساد و لجاج و عناد او خلاص يافتند و صورت الحقّ ابلج و الباطل لجلج « 7 » * 2 نصب العين گشت .
و بعد وضوح الحقّ يرجون فسخة « 8 » * و للحقّ عقد مبرم ليس يفسخ « 9 » * 3
و ذكر آن حال بر جرايد « 10 » ثبت افتاد و در تواريخ مسطور شد و آن همه سطوت و شوكت و ملك و سلطنت بعد از انقضاى عمر او به هيچ برآمد و چون وليعهدى در زمان حيات خويش به بهرام گور « 11 » كه پسر صلبى اوست تفويض كرده بود و نعمان بن منذر بن عمرو بن عدى را به مشافههء « 12 » اعيان مملكت بر آن حال گواه گرفته ، هرچند سلك
هامش
( 1 ) - ب و ج : و لا حضر .
( 2 ) - ج : - گرفتن .
( 3 ) - ج : - راه .
( 4 ) - ب و ح : + خود .
( 5 ) - ب و ج : + خود .
( 6 ) - ب و ج : + بود .
( 7 ) - اساس و ب : تلجلج .
( 8 ) - ب : نسخه . ج : فسخه .
( 9 ) - ب : يقسح . ج : يضتح .
( 10 ) - ب و ج : + اوراق روزگار .
( 11 ) - ج : - گور .
( 12 ) - ج : مشافهة .