اسكندر را اين كلمات پسنديده آمد « 1 » و به حضور او مستأنس شد و ميان ايشان بيعتى وثيق « 2 » رفت و هرسالى بر مالى تمام و خراجى وافر قرار افتاد و از حضرت سكندر بازگشت و روز سيم با لشكرى كه عدد آن در شمار نگنجد « 3 » مراجعت كرد .
سكندر چون عالم از سپاه ، سياه ديد ، عنان تمالك از دست بداد و ناچار مستعد كار و متوجه كارزار شد و چون صفها بياراستند و از هرسوى مبارز خواستند ، ناگاه پادشاه چين با تنى چند « 4 » از خواص حضرت خود ، پياده شد و خود را در عداد حشم سكندر منتظم گردانيد و زنهار خواست . سكندر گفت : نقض پيمان نه از شأن ملوك بلكه شيوهء مملوك باشد ، معاودت را سبب چيست و مطاردت را موجب چه ؟
ملك چين گفت : خواستم تا تو را كثرت جنود و شوكت وفود من معلوم شود ، هرچند اين مقدار كه حاضرند ، عشرى از معاشر « 5 » و يكى از هزارند و ديگر آنكه بدانى كه من از عجز و ضعف ، تو را گردن ننهادم ، و ليكن چون اجرام علوى را بر تو معاون يافتم ، به خدمت شتافتم ، كه سر با سنگ زدن و كشتى با پيل گرفتن و پذيره سيل رفتن و آهن به مژه سفتن ، محض نادانى و جهالت است و عين ضلالت و گمراهى .
و اجهل اهل الارض من بات حاسدا * لمن بات فى سلطانه يتقلّب * 4
با نيكبخت پنجه ميفكن كه هيچكس * با نيكبخت پنجه به خصمى نيفكند
حاسد چو آبگينه و محسود آهن است * بر آهن آبگينه زنى ، خرد بشكند
اسكندر چون اين كلمات استماع نمود و به تأمل در ناصيهء او كه آثار بزرگى و فر الهى داشت ؛ نگاه كرد و بر حسن تدبير او در كار جهاندارى وقوف يافت ، گفت : هرچه از اختصاص معنوى و خصايل انسانى در طينت اكابر و جبلت اكارم سرشتهاند ، ذات تو را در اول رضاع به فطرت مادرزاد از قوه به فعل آوردهاند و تصديق اقوال و تحقيق افعال تو از محل شبهت گذشته « 6 » ،
هامش
( 1 ) - ج : افتاد .
( 2 ) - ج : - وثيق .
( 3 ) - ب : نيايد .
( 4 ) - ب : با تنى چند .
( 5 ) - ج : اعشار .
( 6 ) - ج : درگذشته .