تشبيه تو با دگر سلاطين * چون بيضهء عنبر است با طين
از مثل تو پادشاهى « 1 » كه با كمال خرد و حصافت و غايت كاردانى و كفايت موصوف باشد ؛ خراج طلب كردن و به مواخذت مالى معين و جزيتى مقنن « 2 » تكليف نمودن ، از مذهب مروت دور و در شريعت فتوت محظور باشد .
از تو با غير تو فرق است ارچه * نسب از آدم دارند به ذات
گرچه هردو به جبلت سنگاند * فرق دارد « 3 » ز منا تا به منات
و ملك چين با خلعت ثمين و اكرام بىپايان و انعام فراوان بازگشت و چندان زرهاى مضروب و جوهرهاى مرغوب و نافههاى مشك اذفر و بيضههاى عنبر و اسبان راهوار و غلامان گلعذار به درگاه شاه فرستاد كه وهم دورانديش از ضبط آن قاصر و فهم باريك بين از حصر آن عاجز شد و اضعاف مضاعف ، آنچه از محصول و غنايم آن ولايت توقع داشت در حوزهء خزانه آمد و چون دل از كار آن ولايت فارغ كرد ؛ رايت فتح پيكر از ممالك چين به عزم حركت به جانب يونان زمين منصوب شد و با نجح مرام و حصول مراد در مستقر عزم و مأمن كرامت قرار گرفت . هرروز هنگام آنكه شاه سيارگان از ايوان شرقى روى به افق غربى نهادى و جمال دلافروز روز در نقاب شب تارى ، متوارى شدى با فيلسوف اعظم و حكيم مسيحادم ، ارسطاطاليس كه در عهد خويش سردفتر صافيان صفه خاك و پيشواى قدسيان صوامع افلاك و غواصان درياى حكمت و نقادان عيار « 4 » معرفت بود :
آنكه ازو زنده گشت نام سكندر * و آنكه ازو تازه شد « 5 » روان فريدون
و آنكه طبيب نفوس بود به حكمت * و آنكه علاج قلوب كرد به قانون
و آنكه دمى داشت در افادت دانش * چون دم روح القدس مبارك و ميمون
خلوتى ساختى تا به وقت آنكه سمنزار آسمان در شكفيدن و نسمات صباح در وزيدن
هامش
( 1 ) - ج : - پادشاهى كه .
( 2 ) - ج : - مقنن .
( 3 ) - ج : باشد .
( 4 ) - ب و ج : معيار .
( 5 ) - ب : گشت .