يك در صف هيجا با فيل دمان و شير ژيان برابر بودند ، بفرستاد تا پيرامن مرعى و مخيم او چون دايره بر مركز و هاله بر قمر ، محيط شدند و هنگام موازات صفين و محاذات طرفين ، نخستين كسى و اولين سوارى كه در ميدان تاخت پيران يل بود كه حقوق فراوان بر كيخسرو داشت . آمدن به صف نبرد همان بود و بر دست گودرز كشته شدن همان . و چون وقدهء حرب و جمرهء طعن و ضرب ملتهب شد و دلهاى شيران بيشه جنگ و دليران ميدان مصاف در سينه چون شعشعهء آفتاب مضطرب گشت و مبارزان به خدنگ چهار پر و زوبين سينه در و كوپال تارك شكاف ، صحراى معركه را از خون همرنگ طبرخون كردند و سه روز بدين منوال قتلى عظيم واقع شد ؛ چنان كه از خسته و كشته فضاى هامون حكم كوه و پشته گرفت :
بدانسان كه گل بشكفد در بهار * ز شاخ درختان گل آيد به بار
گرفت از سر تيغ نيلوفرى * همه رزمگه پيكر لالهزار
و به قصاص هرسر موى سياوش صد هزار سر ، بر سر هركويى چون گوى گردان شد و روز چهارم :
چو ناگه تيغ زد خورشيد روشن * جهان در سر كشيد از نور ، جوشن
منوّر گشت ايوان مغبّر * فلك نيلى شد و گردون معصفر
از لشكر افراسياب پانصد و شصت هزار كس كشته شده بود و سى هزار اسير گشته « 1 » بودند و برادر افراسياب گرسيوز « 2 » كه قاتل سياوش بود ، زنده « 3 » در قيد اسر گرفتار آمد ، او را بسته بياوردند و بعد از خطابهاى فاحش و عقوبتهاى سخت به تيغ بىدريغ سر از تن جدا كردند . * 11 و افراسياب كرت ثانيه ، شيده « 4 » ، پسر خويش را با لشكر جرّار بفرستاد و او نيز چنان كه خيل نجوم از انسلال خنجر خورشيد فرار جويند « 5 » ، روى به انهزام نهاد و كيخسرو بر عقب او ، چون برق و باد بشتافت و افراسياب را در حدود روم بيافت و
هامش
( 1 ) - ج : شده بودند .
( 2 ) - ب و ج : گرشيوز .
( 3 ) - ج : + زنده .
( 4 ) - ب : شيدم
( 5 ) - ج : كنند .