و للتّدابير فرسان اذا ركضوا * فيها ابرّوا كما للحرب فرسان * 39
دستور كه گنجور ملك و ملّت و اسطوانه ديوار دين و دولت بود زبان به دعا و ثنا بگشاد « 1 » و به مراسم ، تعظيمى كه در حضرت پادشاه بر گوينده واجب است ، اقامت نمود و گفت : راى مشرق « 2 » پادشاه كه مشرق نجوم سعادت و مطلع سعود دولت است ، چون صبح ، پيروز و چون خورشيد عالمافروز باد .
تلألأ فى ايّامك المجد و العلى * و اشرق فى اعلامك الفتح و النّصر
بنانك امسى من خصايصها النّدى * و وجهك اضحى من لوازمه البشر
تخرّ لك الزّهر الثّواقب سجّدا * اذا لاح فى الظّلماء اخلاقك الزّهر * 40
هست با وجود تو ايمن همه عالم ز نياز * هست با عدل تو فارغ همه گيتى ز خلل
كهربا چون گره ابروى عدل تو بديد * خاصيت باز فرستاد مزاجش به ازل
نتوانم كه جهانى دگرت خوانم « 3 » از آنك * او جهان است مفصّل تو جهانى مجمل
امروز به حمد اللّه توسن روزگار در زير ران سياست و صرامت اين حضرت ذولول * 41 است و شمشير حمايت ثغور و رعايت رعيت « 4 » جمهور از قراب عزيمت و شهامت او مسلول . كارهاى ملك و مهمات دولت به حسن تدبير و يمن تاييد او « 5 » نظام گيرد و مصلحت ولايت و رعيّت به فرّ مهابت و فرط سياست او قوام پذيرد .
در سايهء سنان تو گردد گياه سبز * سوزنده همچو اخگر و رخشنده چون شرار « 6 »
آهو گر آن گياه خورد قطرههاى مشك * اندر دهان نافه شود دانههاى نار
اگرچه هيچ دقيقه از دقايق بدايت و نهايت اين كار بر خاطر دوربين و ضمير باريكانديش شاه مبهم و پوشيده نيست و به جاذبه الهام الهى و تناجى با مقرّبان ملأ اعلى از صميم اسرار اشرار « 7 » و اخيار ، اخبار مىكند ؛ ليكن چون تشريف خطاب فرمود ،
هامش
( 1 ) - ب و ج : گشود .
( 2 ) - ج : منير
( 3 ) - ب : خواهم .
( 4 ) - ب و ج : - رعيت .
( 5 ) - ج : تو .
( 6 ) - ج : شرر
( 7 ) - ب و ج : + ابرار