لواى همايون به طالع سعد و اختر ميمون از افق خطهء شيراز طالع شد و آفتاب طلعت آن حضرت بر اطراف آن مملكت لامع گشت ، حكام شولستان و لورستان و باقى امرا و سرداران روى به اردوى همايون آوردند و به التفات پادشاهانه مفتخر و سرفراز گشتند و اهالى شيراز خاصه جمعى كه پيش از اين شرايط نيكو بندگى ظاهر ساخته بودند به عنايت اختصاص يافتند و نويين كامكار ، افتخار الأمرا امير مضراب بهادر به ايالت آن مملكت مقرر شده ده هزار سوار ملازم او تعيين گشتند و آن ولايت از طرف غربى تا خوزستان و از جانب جنوب تا هرموز نامزد او شد و در آن ايام امير مضراب را عارضهاى عارض شد كه اطبا از علاج آن عاجز آمدند و مرغ روحش از تنگناى قفس قالب به فضاى جانفزاى عالم ارواح پيوست .
بيت
از آن سرد آمد اين قصر دلاويز * كه چون جا گرم كردى گويدت خيز
آن حضرت بازماندگان او را رعايت نمود و ميرزا ابراهيم سلطان را طلب فرمود .
ذكر سيورغال فرمودن مملكت شيراز به شاهزادهء عالى شان ميرزا ابراهيم سلطان
راى آفتاب اشراق سلطان آفاق اقتضاى آن فرمود كه خورشيد سپهر مملكت و ماه آسمان سلطنت ميرزا ابراهيم سلطان را به سلطنت مملكت فارس و توابع تعيين فرمود و فرمود كه اعتماد دولت بر معرفت مقادير سپاه و حشم و مراتب عبيد و خدم است و اعتضاد مملكت به رعايت دقايق امور جمهور و استحكام حدود و ثغور و اهتمام به احوال رعيت و انتظام دين و دولت و للّه الحمد كه استحقاق آن فرزند سعادتمند زيادت از آن است كه محتاج به اين سخنان باشد . اما از راه شفقت پدرانه نصيحت پادشاهانه مىرود . مىبايد كه چنان سازد كه رعايا در ظل رأفت مرفهحال