( مثنوى : )
شاهى كه نموده فرّ اسكندر ازو * آوازهء معدلت به هر كشور ازو
مانندهء آفتاب تابان دارد * هر روز جهان روشنى ديگر ازو
بدان جهت حسد سلطان احمد ميرزا افروختن گرفت . الحق ، از وفور مهابت و شكوه صلابت خان شيبانى كه به معارج طنطنهء جلال و غلغلهء استعلاء « 1 » او از مدارج خاك به معارج افلاك رسيده ، و صيت قدرت و آوازهء هيبت او در چهار طاق گنبد دوار پيچيدن گرفت ، آن تنگدلان بىجگر و آن كوتهنظران بىخبر به مرتبهاى وهمناك و خايف شده بودند كه به مجرد استماع نام آن جناب لرزه بر هفت اندام ايشان مىافتاد .
( مثنوى : )
روز و شب از صلابت « 2 » خانى * شده لرزان دلاوران دلير
راست چون پشه در مقابل باز * يا چو روباه در برابر شير
و چون توهم ايشان به اعلى درجه رسيد ، و هم مفرط به غدر و مكر كشيد ، آخرالامر سلطان احمد ميرزا و اركان دولت مصلحت چنان ديدند كه جشنى ساخته ، آن حضرت را به رسم ضيافت ( 15 ب ) طلب دارند و بىخبر قصد آن جناب كرده ، دست تعدى برآرند ، اما بعضى از دولتخواهان كه از اين قضيه آگاهى داشتند ، به عرض آن حضرت رسانيدند .
( مثنوى : )
كه گيتىپناها جهاندار باش * شب و روز چون بخت بيدار باش
جهان در پناه تو آسودهاند * بدانديش ز انديشه فرسودهاند
چراغ جهان را ز روى تو نور * دم سرد خصم از چراغ تو دور
اين جماعت عذر انديشيدهاند ، بعد از طلب سرّ وقوف و شعور به حضور ايشان بايد رفت و طريقهء حزم و احتياط بر وجه اتمّ در دخول و خروج مرعى بايد داشت .
القصه ، چون فرستادهء [ سلطان ] احمد [ ميرزا ] به طلب محمد خان شيبانى [ در رسيد ] ، حكم عالى شرف صدور يافت كه از بهادران تا سيصد نفر به استعداد هرچه تمامتر در موكب
هامش
( 1 ) . س : استعلال .
( 2 ) . س : صلابتى