دليران كشيدند از بهر جنگ * كمانها ز قربان ز تركش خدنگ
دواندند توسن به ميدان چو برق * در آهن چو شمشير برنده غرق
و چون مخالفان از وصول موكب همايون خبر يافتند ، اسلحهء جنگ بر خود معدّ و مهيّا ساختند و از طرفين دلاوران جانبين مانند زنبور خشمآلود با يكديگر آميختند « 1 » . و در زمان تلاقى فريقين برف به نوعى از جانب آسمان مىآمد كه مردان كارزار و اسبان راهوار را مجال چشم گشادن نبود . مجمل سخن آنكه دلاوران آن روز چشم پوشيده ، داد حريف را مىدادهاند .
( مثنوى : )
چنان برف باريد آغاز ماند * كه حسن بصر از عمل باز ماند
در آن برف هركس گشادى نظر * شدى عارض او بياض نظر
از طرفين غريو كوس و نفير و غلغله و غوغاى دادوگير به كرهء اثير و فلك مستدير رسيدن گرفت و طنطنهء سواران در ( 11 ب ) گنبد سپهر پيچيدن آغاز نهاد .
ز هر سو صفدران صف دركشيدند * دو كوه آهنين با هم رسيدند
برآمد ناگهان ابر سيهگون * تگرگش آهن و باران آن خون
ز بيم آن روز ابرى باد رفتار * به جاى آب خون انداخت صد بار
علم بر ماه سر ساييده از قدر * سنان نيزه خوش بنشسته در صدر
زمانى نيزه كرده دلربايى * زمانى گرز كردى مهرهسايى
و بىتوقف ، كمانداران از لشكر ظفر انتساب ، ناوكهاى خونين چون شهاب ، به جانب مخالفان ديوسيرت انداختند و برحسب كريمه
وَ جَعَلْناها رُجُوماً لِلشَّياطِينِ
آن شياطين رجيم را بنات النعشوار متفرق ساختند . چون مخالفان مخايل ادبار بر صحيفهء روزگار خويش مشاهده نمودند ، مجال توقف نيافتند و به عزيمت هزيمت بىتوقف عنان برتافتند .
( مثنوى : )
ز اقبال خان شاه دارا شكوه * نهادند رو در فرار آن گروه
هامش
( 1 ) . س : « آميختند » مكرر .