ز نيكى روزست اقبال و بس * بدى روز هرگز مبيناد كس
چون بابر ميرزا از آن مصاف به هزيمت بيرون رفت ، شب هنگام به بخارا آمد و آن شب در ارگ بخارا بود . وقت سحر بر شتر جمازه سوار شده ، به استعجال تمام خود را به سمرقند رسانيد و در آنجا يك روز بيش توقف نيارست كردن ، كوچ و عيال برداشته ، روى به جانب حصار كرد . « الحمد الله الذى صدق وعده و نصر عبده و اعز جنده و هزم الاحزاب » و بعد از وقوع اين فتح در سمرقند غزلى صورت نظم يافته بود كه مجمل حكايت آن جنگ و تاريخ واقعه را متضمن است و درين مقام مناسب مىنمود كه آن را ايراد نمايد .
غزل مشتمل بر مجمل حكايت جنگ عبيد الله خان و بابر ميرزا :
ساقى بيار جامى از خون ديدهها پر * تا با تو باز گويم احوال جنگ بابر
با يكديگر مصافى دادند بر لب كول * هر دو جوان پرزور ، هر دو يل بهادر
چشم اميد بابر بر لشكر فراوان * آمد عبيد خان را نصرت ز حق فراخور
با پنجهزار جنگى در خيل بابرى بود * كمتر ز ده يك آن با خان پر تهور
با جزو « قُلْ هُوَ اللَّهُ » آمد عبيد صابر * خوانده به دشمنانش « أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ » يك حمله عبيدى برداشت كوه لشكر * تا همچو ريگ صحرا گشتند در تناثر
بابر كه داشت جولان بر توسن جلادت * شد صاحب سمرقند تازان به پشت اشتر
فايق عبيد خان شد در خطّه بخارا * « فايق عبيد خانست » تاريخ جنگ بابر
آن لشكر پريشان باز از در سمرقند * سوى حصار رفتند پوشيده زير چادر
اقبال داشت بابر تا بود اهل سنّت * چون با روافضى شد افتاد در تدابر
يا ربّ عبيد خان را پيوسته باد نصرت * گفته ملك امينوار يا مستعان فانصر
چون از نصرت واجب الوجود و بركت آن نذور و عهود ، حضرت حق سبحانه و تعالى حضرت عبيد الله خان را مظفر و منصور گردانيد ، ديگر روز سايهء اقبال بر سر بلدهء فاخرهء بخارا افكند و آن ويرانه را مجددا منزل كنج عزلت ساخت و آن پاكيزه منزل را از قازورات بدعت مخصوص و منكوس پرداخت و بعد از چند روز متوجه جانب بلدهء محفوظهء سمرقند گشت تا خطبهء اسلام را در آن ديار بر منابر اهل سنت و جماعت نشر