شربت شهادت چشيد و از قبل رضوان الهى خلعت سعادت پوشيد .
بارك الله نيك مير اوروس * زده در كشور سعادت
كوس دادمردى تو در جهاندارى * به جلادت تو ملك بگشادى
اندرين شورهزار چرخ فلك * كس ندانست چون تو حق نمك
داده در حال شدت رحمت * جان خود را ره ولى نعمت
چون فرقه صفوف ايشان را بر يكديگر زدند ، هزار سوار ديگر همچون شعلهء شهاب كه در اوج سماك ، جهت احتراق شياطين آتشين حمله و تيزآهنگ به يك دفعه اسب افكندند ، بانگ بر يكديگر زده ، بر قول بابر تاختند و به طريق جنگ اوزبك از عقب ايشان درآمده ، آن سرگردانان وادى حيرت را در چرخ درآوردند و كارزار مردانه كرده ، بسيار از ايشان در خاك هلاك انداختند . فامّا ميرزا بابر همچنان در قلب لشكر ايستاده ، پى رفعت و اقبال ، ماهچه علم نصرتشعار حضرت عبيد الله خان طالع گشت و اشعهء لمعات رايات آن خورشيد اوج جلال در ظلمات معركه لامع گشت . موكب مسعود كواكب جنود آن محمدىسيرت عاقبت محمود و مخفوف به جنود
« أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ »
روى در معركهء جدال آورد . فى الحال ظلمات وجود آن ظلمه از پرتو آفتاب رايات آن خورشيد فرّ ، متلاشى گشت و آن لشكر همچو انجم وقت سحر از تباشير صبح اقبال خانى روى در انهزام آوردند . بابر در حين نحوست و تدابر روى ادبار به جانب هزيمت كرد و عساكر بىاندازه در صحن آن معركه همچون دفتر بى شيرازه پريشان گشتند و از هبوب عواصف رياح نكبات اوراق وجود آن مدبران در آن صحرا منتشر گشت و هيچ حرف وجودى نبود . خامهء غير او را به زحمتى نقط ننهاد .
كانَ ذلِكَ فِي الْكِتابِ مَسْطُوراً . *
چو اقبال و بخت از كسى سركشد * فلك خط به ديوان او دركشد
اگر جمله عالم شود لشكرش * قضاء را نيارند برد از سرش
سمندش شود لنگ در زير پا * بود نيزه كمتر ز چوب عصا
به تيزى اگر تيغ اخگر بود * ز ساتور قصاب كمتر بود