( نظم : )
آوازهء جلالش بر آسمان رسيده * صيت صلابت او گوش ملك شنيده
و در معركهء شجاعت و دلاورى ، از كمال جلادت و ميداندارى ، روح رستم را خجل ساخته ، « 1 » و در محاربت و تيغگذارى ، از صعوبتستيز خونريز و از سهم گرز گرانسنگش ، كيوان بر سپهر هفتم اضطراب نمودى و از بيم پيكان تير خدنگش ، چشم مرغ شبى بر بستر فراغت « 2 » نغنودى و شمشير آبدارش در درياى هيجا همه وقت بر گردن خصم مىرسيدى ، و شعلهء سنان خونبارش در صحراى دغا مدام خرمن زندگانى اعدا را محترق گردانيدى ، بزم عيش « 3 » و نشاط بهشتوش به جوانان حور عذار آراسته و مجلس عشرت و انبساطش همچون گلستان ارم از نقار خار آزار پيراسته ، بىشائبهء تكلّف و سخنورى و بىغائلهء تصلّف و مدحگسترى ، آن خسروى عدالتشعار پادشاهى آن ديار به حلاوت گفتار و محاسن كردار و اخلاق حميده و اوصاف پسنديده و به صفت جلادت و مردانگى از اكثر سلاطين شيبانى امتياز تمام داشت .
بعد از آنكه به تاريخ سنهء خمس و ثلاثين و تسعمائة آن شهريار عدالتپيشه جهان فانى را وداع نمود و به جوار ( 104 ب ) رحمت ايزدى پيوسته ، به رياض رضوان و سرابستان توجه فرمود . او را دوازده پسر نيكاختر بر اين ترتيب بود : دوست محمد سلطان ، گستن قرا سلطان « 4 » ، پاينده محمد سلطان . والدهء اين سه پسر دختر قنبر على بيگ برادر امير عبد العلى ترخان بود . دوستم سلطان « 5 » ، اسكندر خان ، اسفنديار سلطان ، سليمان سلطان از دختر سلطان محمود خان كاشغرى تولد نمود . پير محمد خان « 6 » ، شاه محمد سلطان « 7 » ، مادر ايشان دختر يكى از امرا مغول است . يار محمد سلطان از دختر سلطان محمد تنبل كه او نيز از امراى مغول است به وجود آمده ، جان محمد سلطان ، نور محمد سلطان [ ؟ ] « 8 » شدهاند .
هامش
( 1 ) . ت : ساختى .
( 2 ) . س : فراخت .
( 3 ) . س : « عيش » ندارد ، از نسخه « ت » افزوده شد .
( 4 ) . تاريخ راقم ، ص 202 : « كسين قرا سلطان » .
( 5 ) . تاريخ راقم ، ص 202 : « رستم سلطان » .
( 6 ) . تاريخ راقم ، ص 202 : « پير محمد سلطان » .
( 7 ) . س : « دختر سلطان . . . محمد سلطان » ندارد ، از نسخهء « ت » افزوده شد .
( 8 ) . « س » ، « ت » : يك كلمه خوانده نشد .