هفتاد و نه
قربانت شوم ! الحمد للّه كه به صحّت و استقامت به محل مأموريّت وارد شديد .
اميدوار چنانم كه همواره قرين عزّت و اجلال بوده باشيد . در خصوص عالىجاه نورچشمى ميرزا عبد اللّه مختصرى به او نوشتم كه عجالتا از حركت منصرف شود .
عالىجناب آقا سيّد مرتضى را زمان ممتدى است ملاقات نكردهام . گويا در اين شهر نيست . در هرصورت اگر بناى عزيمت نور چشم ميرزا عبد اللّه شد ، شخص كافى و قانعى پيدا گردد ، به جاى او خواهم فرستاد .
در خصوص اجارهء خانهها هم غفلت ندارم . دو نفرى پيدا شده ، بهطورى كه مقصود است ، اجاره نمىكنند ، تا بعد ببينم چه مىشود . ديگر اينكه از روز شانزدهم شهر حال مشغول پىريزى ديوار زمين هستيم و عملهجات مشغولند .
مشهدى حاجى آقا هم به مراقبت گماشته شده ، لكن من بايد چند نفر ديگر بگذارم او را مواظب شوند .
باوجودى كه هنوز قدرى نگذشته است ، از وجود اين شخص دچار اشكالات شدهام . او گرسنه در برابرش سفرهء نان ، همچون غريبى بر در حمّام زنان . اگرچه حسن خان شوهر دايهء بندهزاده حسين را هم در آنجا به عملگى فرستادهام و سپردهام ثبت آهك و سنگ و عمله را برمىدارد ، خودم هم هرروز سركشى مىكنم ، مع هذا در عذابم . ولى حالا مصلحت در اين است چند روزى به سكوت بگذرانم و نه از سركار و نه از من به او ايرادى گرفته شود [ - نشود ] ، تا بعد چه شود . در باب زمين ارضى هم به مذاكره مشغوليم . مجسّمهها را هم نقّاشى خواهم گذارده كه از اكليل رنگ نمايد . ابلاغ فرمايشات را به جناب ميرزا فضل اللّه خواهم نمود .