شصت
قربانت شوم ! به شرف زيارت دو رقيمه از طرف سركار فايز و مشرّف گرديدم .
مراتبى كه در خصوص مرقومات راجعه به ابتياع كارد و چنگال بود ، مستحضر گرديده . ديگر لازم نمىدانم متعرّض اين مطالب شده ، اوقات شريف صرف اين مسايل لاطايل گردد . كارد و چنگالى مطبوع طبع شريف و خاطر لطيف آن محبوب واقع نشده ، رجع داديد و اين مطلب هم از آن همه امور نيست كه توجّه به آن شود . سابقا در خصوص تعمير سقف اتاق بزرگ و باد دادن اشياء پشمينه مرقوم و اشاره فرموده بوديد به محض وصول تعليقهء مطاعه در شهر رفته اشياء مزبوره را به شاطر محمّد على سپردم كه مكرّر باد داده از بيد مصون و محفوظ گردد . دو سه روز بعد هم بنّا برده سقف را ملاحظه نموده ، چند تير آن شكاف برداشته و منحنى شده بود . بهعلاوه پشت توفالهاى سقف ، به غير هوار كه سقف مزبور را سنگين و از حالت طبيعى خارج داشته بود ، چيزى ديگر موجود نبود . زيرا به محض جدا كردن يك توفال شروع كرد به هوار و خاك ريختن كه به هيچوجه چيزى ما بين تيرها و خاك و هوار حايل نبود . قرار دادم از فرداى آن روز بنّا مشغول شود و بعضى تيرها را عوض كند . چهار پنج روز هم كار دارد . مبلغ سه تومان به شاطر محمّد على دادم كه وجه براى خريد چند تير و اجرت بنّايى نزد او موجود باشد . سفارش به بيع هم نمودم .
اشياء و اسباب اتاق را تماما از اتاق بيرون آورده ، سياهه نمودم و به شاطر محمّد على سپردم كه چيزى از آنها فقدان حاصل ننمايد . امروز هم [ كه ] دوشنبه شب و دوّم شهر حال است ، مأمورا به شهر عازمم و در آنجا رسيدگى