سى و سه هو اللّه تعالى
روحى و ذاتى و حقيقتى به حضرتك الفدا ! مدّتها گذشته است كه فدوى حقيقى و ارادت كيش صميمى خود [ را ] به طاق نسيان گذاشته و از نظر به رحمت و عين عنايت بهكلّى انداختهايد . اگرچه اين فانى هم به غير اوقات ضرورى و حاجت ، اظهار بندگى و ارادتى ننمودهام ، لكن از آنجايى كه ميان مالك و مملوك فرقى است ژرف ، اگر از اين فانى غفلتى هم به ظهور رسد ، آن جناب نبايد سيرهء مرضيهء خود را اذيّت دهند ، چه كه لايزال از زيردستان تقصير و غفلت و از رودستان تفقّد عفو و اغماض دلبسته است . اميدوار چنانم كه وجود مسعود عالى را از حادثات محفوظ فرمايند به منّه و وجوده و احسانه .
پس از اداى فرايض عبوديّت ، معروض خاطر قدر ميمنت مظاهر عالى مىدارد كه عرض مطلبى دارم و آن را بهطور لرى و سادگى ، بدون زوايد ، معروض مىدارم و آن اين است كه امرا نسبت خود را به امر اللّه مىدهند و بايد بهقدر قوّه و طاقت در خدمت امر كوشند و اگر امرى را نداند كه خيرش به امر راجع است ، بهكلّى از آن امر اجتناب نموده ، تبرّى جويد . و جان مطلب اين است كه اسمعيل نام كليمى كه باقى [ - باغى ] دارد ، ورشكست شده ؛ دو پسرهاى او كه سابقا در همدان بوده و فعلا در تهران هستند از مؤمنين و مقبلين امر مىباشند و ازجمله نفوس خيلى محرومه و كثير مىباشند ، و از حالت سركار عالى هم اطّلاع دارند و از قرارى كه معلوم شد سركار عالى همراهى نفرمودهايد .
دو پسرهايش نزد فدوى آمده ، تفصيل را اظهار داشتند ، فدوى گفتم البتّه سركار