راه نيست و ثانيا مانع مىشوند ، ثالثا نميتوانم . رابعا مرا تسفيه « * » خواهند كرد بايد ماند و كار را بلكه انشاء اللّه اصلاح كرد ، حقيقت امر اين است ، كه بنده در كار خود حيرت تمام دارم .
« با تو بيايم بكدام آبرو * از تو گريزم بچه فرزانگى »
ملت از من حرف نشنيد و دولت مرا مغرض يا لااقل متهم دانست ، كارى با آنها ندارم ، من خدائى را معتقدم كه شيشه را در بغل سنگ نگه مىدارد ، و اگر بشكند هم در كونيات جبرى هستم ، رضا بقضاء الله و تسليما لامره . اگر از جهال اعراض نمايم و گليم خويش را از موج بيرون ببرم ( و حال آنكه نخواهد شد ) نهايت بىانصافى كردهام ، باز شور شعر بسرم زد عرض مىكنم :
شب تاريك و ره باريك و من مست * قدح از دست من افتاد و نشكست
نگهدارندهاش نيكو نگه داشت * و گرنه صد قدح نافتاده بشكست
در اواخر شوال و اوايل ذيقعده راى پرسيديد ، جواب نوشتم نه پسنديديد و بىاساسش گفتيد ، درثانى شرح مطول نوشتم جواب نداديد يا به من نرسيد . كار از رمز و معما گذشته ، مرا بد بجا آوردهايد و چنان تصور مىكنيد كه شخصى هستم اولين پولتيكدان و سياسى و ديپلمات ، و حال آنكه شخصى هستم آخوند و بىاطلاع و بىعلم و بىاحاطه ، نه سياسى ميدانم نه اساسى
بخت از دهان يار نشانم نميدهد * دولت خبر ز راز نهانم نميدهد
شهر به هم خورده كافتاب گرفته ، اطاله كلام حسنى ندارد و حمل بر اغراق و غرض خواهد شد ، بهتر اين است ترك اين مقدمات نمايم .
اصول درهبكى در تمام ايران جارى است و همهجا مختل است و مختلتر خواهد شد كار من ملائى و واعظى است چنانچه به ملت در جزو رفقا ميگويم [ ؟ ] بدولت نيز بايد حقيقت را عرض نمايم اعتنا نمايند يا نه ؟ من ترسو ، حضرت اقدس ساكت اولياء و
هامش
( * ) گويا از سفاهت گرفته است بر وزن تقبيح