بانوار عاطفته و عين الزمان منوّرا بآثار معدلته و نعم اسلافه الماضيين اجمعين - بيت :
آن كه بىحكم او نيارد تافت * ماه از چرخ و آفتاب از اوج
نشود ساكن و نيارامد * جز به فرمانش هفت بحر از موج
عالى درگاهش قبلهء افاضل امم و عتبهء بارگاهش مقبل اكابر بنى آدم و مغفر ملوك و سلاطين عالم است . شعر :
يزدحم الناس على بابه * و المنهل العذب كثير الرّخام
از آثار كلك او امروز ، كار شمشير مختل و امور اسلحه مهمل . شعر :
و ان امر على رق انامله * اقر بالرق كتاب الانام
و به فرط عقل كامل و فرّ عدل شامل او كلى عالم - شرقا و غربا - طعنه بر فردوس اعلى و سايهء طوبى مىزند . شعر :
اتمنع ما تشاء به غير ظلم * و ترزق من تشاء بلا حساب
اصناف و طبقات بنى آدم را از شريف تا وضيع و از مسن تا رضيع ، رهين عنايت و ممنون منن بىغايت خود گردانيده و فى يومنا هذا گردن كدام گردنكشى است كه مطوّق احسان بىمنّت او نيست و صورت اين معنى به قلم عطارد بر صفحهء روزگار و جبههء فلك دوّار منقوش و مرقوم است كه تا نقّاش ازل ، آغاز نقش مكونات نهاد چنين آصفى پركفايت ، زيردست هيچ سليمان وقت نايستاد . مصرع :
بگويم من و كس نگويد كه نيست
و من بنده را كجا حدّ و استطاعت آن باشد كه لاف حقگزارى و شرح محامد و وصف مناقب اين يگانه زنم يا در حريم خرگاه جلال او گردم . بيت :
وصف كمال تو نگويد تمام * در سخن ارزنده شود ذواليزن
از سخن بنده چه خيزد كه نيست * ناطقه را پيش تو حدّ سخن
چه اگر سحبان در اين زمانه زنده شود و ابن المقفع زينت حيات يابد و هزار سال مقيم دنيا شوند و جميع عمر به بيان مآثر و شرف وجود بىهمالش مشغول گردند [ 15 ] حقّا كه از هزار خرمن ، توشهاى و از هفت اقليم ، گوشهاى در حيّز تقرير و تسطير نتوانند آورد و بر لطايف تدبير و محاسن تقرير و كمال عقل و معدلت و وفور عدل و مرحمت