بِحمد اللّه به بخت او ، لگدكوب حوادث شد * ز فرط جهل اگر روزى عدو مىزد دم طغيان
بسا گردنكش فتنه ، كه شد در عهد او بىسر * بسا گاو ستمكاره ، كه شد در كيش او قربان
شرف بر نه فلك دارد بسيط عنصر چارم * كه ميمون گشته روى او ز نعل مركب قاآن
به زير طاسك رايات زرّينِ همايونش * مَثال مهره و طاس است اين نُه گنبد گردون
ز تاب آتش تيغش ، هواى ملك شد صافى * ز آب خنجرش بدخواه شد در خاكِ ره غلطان
[ 13 ] هر آن گاهى كه فرمايد سپه را رخصت هيجا * غلام كمترين او جهاند بر فلك يكران
غبار نعل شبرنگش دريده ديدهء گردون * سنان رمح خونخوارش هلاك جانِ بدخواهان
بناميزد زهى شاه جوانبخت نكوسيرت * كه هر دم پوشدش از نو لباس سلطنت يزدان
چه ميمون طالعى دارد كه بادا تا ابد فرّخ * چه فرّخ دولتى دارد كه ميمون باد جاويدان
مبارك روى او هركس كه بيند يك زمان الحق * نبيند چشم او هرگز بد از گردون غم از دوران
الهى تا بود دائم ، بر اين پيروزهگون طارم * به امر خالق بىچون ، رخ انجم چنين رخشان
سرش بادا چو گردون سبز و رخ رخشنده چون انجم * تنش بىدرد و بيمارى ، دلش خرّم ، لبش خندان
دينپرورى دادگستر كه عهد مبارك او اطيب زمان است و جهان از كدورات خوارج ،