سخن زيب طغراى شاهنشى است * سخن را به حكم ازل همرهى است
سخن شعلهافروز شمع دل است * سخن نكتهآموز هر عاقل است
تو اى زندگىبخش دستان فضل * كه شد خانهات قالب جان فضل
كه بحريست جارى ازو نهرها * ز هر نهر آن آبخور شهرها
درا با دل پاك همچون حباب * بده خويش را بىتكلّف به آب
كه تا بحر معنى كنى موطنت * صدف سان پر از دُر شود باطنت
رود عكس هريك ز دل تا دماغ * دهد نور چون كوكب چلچراغ
درين نامه چون كلك معنىطراز * دهن از براى سخن كرد باز
در اوّل ز آدم سخن ساز شد * دگر ز انبيا نكتهپرداز شد
نه از انبيا نكتهگو شد به كلّ * سخن كرد از اجداد خير رسُل
[ 88 ] به ختم رسل چون كشيدش كلام * سخن راز ميلاد داد اختتام
ز اتمام آن چون فرحجوى شد * ز ارباب عصمت سخنگوى شد
سر داستان شاه دلدل سوار * كه بودش ز خلق نبى طور و دار
نهايت به مهدى كشيدش كلام * عليه الصلاة عليه السلام
سخن راند از آن پس ز اجداد شاه * شد از نسبت كاظمى رو به راه
اگر نكتهگو شد به رمزى خفى * ز سلطان دين شيخ معنى صفى
ز آباء سلطان حيدرخصال * به حيدر كشيدش در آخر مقال
ز نو كردن داستان كهن * ز آدم به اين دم رسيدش سخن
كنون وقت آن شد كه از رأى و عقل * ز تاريخ شاهى دهد داد نقل
به هر قصّه دستانسرايى كند * چو بلبل ولى خوشنوايى كند
سخن را دهد زينت بىقياس * گه از استعاره گه از اقتباس
بدانسان دهد زيب هر داستان * كز انصاف بينند اگر راستان
بريشان شود روشن از فهم تيز * چو باشند يكسو ز كين و ستيز
كه بيرون ازين گوهر آبدار * نشايد ز جنس دگر گوشوار
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى ) — صفحة 71
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص٧١