به ديك اندرون با زبان خموش * ز تسبيح مرغان به جوش و خروش
خرد را نيامد كسى در نظر * بر آن خوان ز سنبوسه دارندهتر
درونش ز هر طعمه در امتلا * برونش مُرصّع چو درج طلا
ز زنّاج و حشوش مشو نكتهسنج * كه حشوش مليحست و خود مار گنج
در آن صحن هر صف چو شد بىدرنگ * ز نعمت چو قوس قزح رنگرنگ
حواشى آن صحن شد فرش زر * ز هر خشت حلوا به رنگ دگر
طبق شد ز پالوده با آب و تاب * بنايى گِلش قند و آبش گلاب
ز مطبوعى آنچنان آب و گِل * فرو شد درو طبع را پاى دل
هنرمند فراش فرخندهچهر * بياراسته سفرهاى چون سپهر
سپهرى در آن مهر و مه بىشمار * ز مه تا به ماهى از آن طعمهخوار
نهاد از كرم بر سر خوان جود * كه بذلست سرمايهء مهر و جود
درآورد خوان دگر ميوهدار * به سرسبزى و خرّمى چون بهار
چنان سبزخوانى كه شد چون ارم * ز سبزى آن بوستان كرم
و چون سماط احسان به دست انبساط در بسيط اين بساط بىپايان گسترده شد و از آنجا كه سفرهء نان است تا سبزىخوان ، به نبات حسن پرورده آمد اعيان آن [ 271 ] كشور [ و ] سرداران لشكر را حاضر فرموده هريك را به قدر مرتبه در مقام لايق جاى دادند .
سفرهء چيان نقد سنّت را از كان آفتابه در دست ايشان نهادند و در نظر ايشان نقاب سفره را از چهرهء ماهر خان انواع نان گشادند . تواچيان بر سر پاى ايستاده و پروانچيان كشاكش آش را داد داده اولا ، مجلس خاصّ بهشت اختصاص را به اوانى نقره و طلا رشك طارم اعلى ساختند . و ثانيا ، باقى صحبت جنّتنشان را از پيشانداز و سفره و دستارخوان فرش قابل انداختند و به قسمت اطعمهء گوناگون و نعمتهايى از حيزّ چند و چون بيرون پرداختند .
و چون حضرت شاه دينپناه روايح محبّت اهل آن بلده را نسبت به خاندان طيّبين و دودمان طاهرين از مهب احوال ايشان استشمام فرموده بود ، بعد از افتتاح بسم اللّه كه