ترتيب داده ، بلكه پردهء هنر از چهرهء جانور عجايباثر بگشاده ، ديده مهندس هيأت شناس دكانش را فلك عطارد ديده و دبير عقل خرد اقتباس رقم قبول بر كارنامهء هنرمنديش كشيده ، چه مرغى چند در معرض جلوه آورده كه باغبان تقدير جسم فلك مسير ايشان را به دانههاى قطرات باران احسان پرورده و منقار پاكيزهگفتارشان از چشمهسار تيززبانى آب خورده ، حكيم كمان وديعت
« وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
« 1 » در جسم نامىشان نهاده به آن جهت هريك بال قوّت بر سر و سينه اعداى بىمروّت گشاده و به اين همه زيب و فرّ در هر دكانى پرىچهرهاى ماهمنظر جلوهگر ، و هر مهوشى طنّاز به حسن آواز و لطف ساز عشوهساز .
مثنوى
اساسى يافت بازار زمانه * كه شد جاويد در عالم فسانه
اگر دريا نهى نامش چه عيب است * كه از دُرّ كرده پر دامان و جيب است
وگر كان خوانيش هم هست درخور * ز بس افتاده برهم نقره و زر
و گر نامش نهى چين هست زيبا * ز رنگ اطلس و تصوير ديبا
دگر گويى خطا اصلا خطا نيست * كز آنسان نقش و صورت هيچ جا نيست
نباشد دور اگر خوانى بهشتش * چو دست قدرت از نعمت سرستش
در آن طيّار يا بى هرچه خواهى * ز مرغ كرده بريان تابه ماهى
[ 263 ] حلاوايى كه ادراك خردكوش * به فكر آن رود يكباره از هوش
به جان شيرنيش پيوند كرده * خرد را چون مگس پاىبند كرده
ز حظ نفس چون برتر نهى گام * ز قوت روح يابد جان و دل كام
گهى از جلوهء شيرين نگارى * گهى از عشوهء نسرين عذارى
يكى چون زُهره چنگى ساز كرده * جهانى را به خود آواز كرده
يكى با سرو قامت گشته رقّاص * دريده پردهء ارباب اخلاص
بدانسان گشت مى را تيز بازار * كه صوفى را گرو شد كفش و دستار
هامش
( 1 ) . حجر ( 15 ) آيهء 29 . « از روح خود در آن دميدم » .