مثنوى
مهيّا شدند از پى عزم راه * اميران لشكر سران سپاه
سپاه فلكقدر گردونتوان * شدند از پى فتح باكو روان
روان گشت آن فوج گردونشكوه * چو خيل كواكب گروهها گروه
[ 184 ] ز انديشه ايمن تهى از هراس * فكنده به بر آسمانگون لباس
بعد از قطع مراحل و طىّ منازل به حدود آن قلعهء گردونشمايل كه زبان كنگرهاش از
« رَفِيعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ »
« 1 » رفعت قدر و ارتفاع مرتبه را سايل بود رسيدند ، قلعهاى ديدند كه بارهء رفيعش از غايت عروج
« وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا »
« 2 » قسم به ذات بديع صفات خود مىخواند و رفيعهء
« وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا »
را صادر در باب خود به زبان مىراند ، چار ديوار حدودش هر حدّى سدّى از آن را در ضبط و ربط چون حدود فلك شدّى و مدّى .
خاكريزش چون دمان افق در دريا غريق و آن دريا چون صحراى انديشه و بحر خيال پهناور و عميق .
مثنوى
برون [ بود ] قعرش ز اطباق خاك * نشيب و فرازش سمك تا سماك
شنا كرده هر شام در وى سپهر * مهش ماهى و مرغ آبيش مهر
تك خندقش قعر دريا شده * سربارهاش آسمانسا شده
نگهبان آن را سپهر دبير * ز قوس و عطارد كمان داد و تير
كمند ار شود رشتههاى شعاع * بُود كوته از غايت ارتفاع
فرازش اگر مرغ مأوا كند * پى دانه رو در ثريا كند
مجارى و مداخل آن شهر مشتمل بر چهار دروازه ، سه از آن منتهى به دريا و يكى به صحراى بىاندازه ، نه سبّاح خيال را بر آب آن دريا گذرى و نه سيّاح انديشه را [ 185 ] از نهايت آن صحرا خبرى ، تير تيزآهنگ از فكر طيران در اوج تسخيرش سر بر سنگ ، و
هامش
( 1 ) . مؤمن ( 40 ) ، آيهء 15 . « فرابرندهء درجات ، صاحب عرش » .
( 2 ) . مريم ( 19 ) ، آيهء 57 . « او را به مكانى بلند فرابرديم » .