مثنوى
برآمد ز درگاه شاه اين نفير * رسيد از زمين تا به چرخ اثير
كه لشكر درآيند يكسر به راه * به همراهى خبرت و انتباه
چو نزديك شد دشمن بدفعال * بود شاه را عزم رزم و قتال
سران سپه در زمان بىدرنگ * تكاور به زين دركشيدند تنگ
عنان داده در دست نصرت قرار * شدند از پى غزو يكسر سوار
الهى تو اين لشكر باجهاد * كه در راه دين مىكنند اجتهاد
بدار از كمين حوادث نگاه * بسى سال در ظل اقبال شاه
كميت خامه را به ذكر محاربهء شيرانشاه فرّخيسار در ميدان سخن تاختن و تيغ ناطقه را به خون فرقهء شروانى در مضمار گفتار رطب اللسان ساختن
ارادهء پادشاه بىچون و مشيّت قادر
« كُنْ فَيَكُونُ »
« 1 » كه نامهء
« تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ »
« 2 » طغراى نشان نافذ فرمان او و رقعهء
« تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ »
« 3 » طراز دليل احكام لازم العزّ و الامتنان اوست ، چون در بوستان سلطنت و جلال به نشو و نماى نونهال تعلّق گيرد و نايبهء قهرش از ديوان
« تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ »
« 4 » به پروانچه [ 161 ] به سرنگونى بدفعالى ترتّب پذيرد ، هر چند افعالش وابستهء اسباب نيست و احكامش به واسطهء علّت و سبب از صفت نفاذ بهرهياب نى ، امّا از آنجا كه عالم مصدر جهان است و صدور جهت در وى به مقتضاى ظهور صفات در مصالح آن امور از هرگونه سببى برانگيزد و آرايش چهرهء مراد را كه به
هامش
( 1 ) . انعام ( 6 ) آيهء 73 . « موجود شو ، پس موجود مىشود » .
( 2 ) . آل عمران ( 3 ) آيهء 26 . « به هركه بخواهى ملك مىدهى . »
( 3 ) . همانجا ، آيهء 26 . هركس را كه بخواهى عزّت مىدهى » .
( 4 ) . همانجا ، آيهء 26 . « و از هركه بخواهى ملك مىستانى » .