درخت سردسيرى و گرمسيرى بسيار تنومند و بارور و خوشثمر و مرغهاى خوشآواز باشد :
همى نشاط كند بلبل اندر او گوئى * چغانه دارد در كام و در گلو مزمار
درخت نارنج از خامه گوئيا شنگرف * بريخته است كسى ، مشتمشت در زنگار
بسان مجمر ميناست كز مشبك او * بخور مشك برآيد همى ز شعلهء نار
فواكه ربيعى و اثمار خريفيش در طعم و لطافت و گوارائى ضرب المثل است ؛
سيب را هر طرفى داده طبيعت رنگى * هم بر آن گونه كه گلگونه كند روى نگار « 1 »
تا نه تاريك شود سايه انبوه درخت * زير هر شاخ چراغى بنهد از گلنار
عقل عاجز شود از خوشه رنگين عنب * فهم قاصر شده از حقه ياقوت انار
گو نظر باز كن و خلقت نارنج ببين * اى كه باور نكنى فى الشجر الاخضر نار « 2 »
گل سرخ اين بلوك را در رنگ و بو ، ستايش كرده ، گفتهاند :
روى و بوى يار من گوئى گل جورى است آن * رنگش ندارد هيچ گل ، بويش ندارد هيچ مل
« جور » معرب « گور » نام قديمى فيروز آباد است و در اين بلوك شكار سردسيرى و گرمسيرى جز آهو و مرغ كبك انجير فراوان است ، زراعتش از همهجاى فارس بهتر شود ، شلتوكش از هريك من تخم ، صد من و كمتر از شصت من محصول ندهد ، آبش از رودخانه خواجه و آب « قنب آتشكده » است كه اين بلوك را آب داده ، از تنگ كوهى كه در آخر آن است بيرون رود ، در كتاب تاريخ نوشتهاند : اسكندر رومى چون از عهدهء گشودن شهر اين بلوك برنيامد ، بعد آزمايش ، در جانب جنوبى اين بلوك درهاى در ميان دو كوه ديدند كه آب رودخانه خواجه و رودخانههاى زمستانه از آن دره بگذرد ، پس به فرمان اسكندر كوه دو جانب اين دره را شكسته آن را انباشتند و چون راه آب بسته شد ، آبها برگشته ، جلگا و شهر را كه در ميان چهار كوه افتاده است فرا گرفته ، در اندك زمانى دريا گرديد و مدتها بماند ، پس اردشير بابكان بفرمود تا راه آب را گشوده ، دريا را صحرا نمودند ، پس دايرهء وسيعى در ميان جلگا بركشيد و خندقى عميق بر گردش كنده ، باروئى پهن و بلند از سنگ و آهك و گچ و آجر بر آن دايره بساخت و نام آن را شهر گور گذاشت براى آنكه دريا را صحرا نمود و گور به معنى دشت باشد و اعراب « گور » را « جور » گفتند و چهار دروازه براى آن قرار داد و نام دروازه مشرقى را « مهر » گذاشت و شمالى را « هرمز » و مغربى را « بهرام » و جنوبى را « اردشير » . پس در ميان اين شهر منارهاى پهن و بلند بنا نهاد و بر سر آن مناره قصرى بساخت و نام آن را « ايران » يا « ايوان » گذاشت و به مسافت فرسخى در زير زمين شتر گلوئى ساخته آب را به قصر بياورد ، پس توابعى از بلوكات همسايه براى اين شهر قرار داد و نام آن را « خوره » يا « كوره اردشير » گذاشت ، پس در نيم فرسخ شمالى اين شهر آتشكدهاى بنا نهاد و سالها مردمان مجوس ، آتش در آن افروختند و به آتشكده فارس
هامش
( 1 ) . از سعدى است در قصيدهاى به مطلع :بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار * خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار.
( 2 ) . اشاره به آيه 80 ، سوره يس .