گردان آب دارد از 4 فرسخ و نيم بيشتر ، جدولى كه گنجايش اين آب را داشت از كناره كوه ، در ميانه پستى و بلنديها از سنگ و ساروج بساخت و در هرجا درهاى بود به اصطلاح اهل فارس « سواره » بست يعنى طاق زده ، جدول را از روى طاق گذرانيد و هرجا بلندى بود سوراخ كرده ، جدول را عبور بداد و به اين وضع آب را به صحراى قره بلاغ ناحيه ششده رسانيد و چهل جفت گاو از اين آب و زمين ، زراعت نمود و از ميرزا مهدى دو نفر پسر باقى بماند :
اول آنهاست : جناب مستطاب علام فهام ، فريد زمان و وحيد اوان و نادره دوران ، حسان عصر و سحبان دهر : حاجى ميرزا عبد الرحيم ، عشرت تخلص .
حاجى اكبر نواب در كتاب دلگشا « 1 » ، تخلص آن جناب را « دانش » نوشته است و شايد در اوائل عمر ، « دانش » تخلص مىفرمود ، پس تغيير تخلص داده ، « عشرت » را تخلص نمود و آن جناب در محاورات علميه در ميانه اقران مشهور و در مناظرات نظريه به ايراد براهين قطعيه منصور بود ، عالمى است كه عقدههاى شعر و شاعرى را گشوده و شاعرى است كه در مراتب علميه گوى سبقت را از همگنان ربوده ، در سال 1210 در قريه ششده فسا متولد گرديد و در شيراز كسب كمالات نمود و در هر فنى از فنون بر افران فائق بود و در كار معيشت از املاك موروثه ، گذرانى به آسايش داشت و زمان زندگانى جز رضاى بارى تعالى را نخواست و سالها نفس خود را به رياضات شرعيه ، مرتاض بداشت و حالات غريبه را از خود بديد . وقتى با نگارنده اين فارسنامه صحبتى از رياضت و صفاى نفس در ميان بود ، بفرمود زمانى چهل روزه پرهيزى داشتم و در آخر ايام در قلعه چمن ششده بر متكائى تكيه نمودم ، ديدم كه برادرم حاجى ميرزا - عبد الصمد ، در صحراى مهارلو كه نزديك 21 فرسخ از من دور بود ، بر اسب سفيدى سوار است و سه نفر نوكر هريك بر اسبى نشستهاند و بعد از ملاحظه متنبه شدم و تاريخ واقعه را نوشتم و بعد از چند روز برادرم و همراهانش به همان نشانه وارد قلعه چمن شدند و چون سؤال از زمان صحراى مهارلو نمودم ، معلوم گرديد كه در همان وقت از همان روز ، در صحراى مهارلو بودند و جناب معزى اليه از سن بيست و پنج سال تا آخر عمر به اختيار تارك نوافل و تهجد نگشت تا به واجبات چه رسد و در سال 1263 به رحمت ايزدى پيوست و از او پسرى نيست و اين چند بيت از آن جناب تيمنا ثبت گرديد :
اين نقش خيال تو كه بر چشم پر آب است * پاينده چرا ماند اگر نقش بر آب است
گرفتم آنكه نهادم به يكدگر مژگان * به خس چگونه ره سيل مىتوان بستن
و اين قطعه را از آن جناب در كنار قاب آينهاى كه از فرنگستان براى حضرت ظل السلطان على شاه آورده بودند نوشتند :
اى آينه ببال كه هرگز به روزگار * جز تو نكرده با رخ خوبان برابرى
نور و ضيا ز راى كسى كسب كردهاى * كش خاك درگه است به از مهر خاورى
هامش
( 1 ) . در نسخه خطى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران ، مورخ 1248 آمده است : از سادات دشتكى شيراز است . . . كه به طرز لسان الغيب خواجه حافظ شيرازى غزل سرايد - او فرزند ميرزا مهدى فرزند ميرزا صدر الدين ميرزا سيد محمد است . ر ك : دانشمندان و سخنسرايان فارس ، ج 3 ، ص 640 تا 642 .